ادبیاتفرهنگ و هنر

معنی کلمات و آرایه های درس سیزدهم کباب غاز فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای

گام به گام معنی واژگان و آرایه های درس 13 سیزدهم کباب غاز فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای و کاردانش

معنی کلمات و آرایه های درس سیزدهم کباب غاز فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای ؛ در این نوشته با معنی لغات و ارایه های ادبی درس ۱۳ سیزدهم کباب غاز کتاب فارسی و نگارش ۳ دوازدهم متوسطه دوم رشته های فنی حرفه ای و کاردانش آشنا می شوید. در ادامه با بخش آموزش و پرورش ماگرتا همراه ما باشید.

همچنین بخوانید: گام به گام کتاب فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه‌ای و کاردانش

معنی کلمات و آرایه های درس سیزدهم کباب غاز فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای

معنی و ارایه های درس ۱۳ کباب غاز فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای

محمدعلی جمال زاده: نویسندۀ داستان
لحن: داستان روایی
زاویۀ دید: اول شخص
نوع نثر: نثری سرشار از کنایات ضرب المثل ها و اصطلاحات عامیانه، ساده و طنزگونه و کوتاهی جملات.

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس، اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه کباب غاز صحیحی بدهد، دوستان نوش جان نموده، به عمر و عزتش دعا کنند.

معنی لغات: نوروز: مرکب
عید نوروز: ترکیب اضافی
ترفیع: بالا بردن
رتبه: مقام، جاه
هم قطارها: وندی
هم‌ردیفان: دو یا چند نفر که با هم به یک شغل مشغول باشند
ولیمه: طعامی که در مهمانی و عروسی می‌دهند
صحیح: درست، کامل

آرایه‌ها: نوش جان نمودن: کنایه از خوردن

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئلۀ میهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی، ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عدّۀ میهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.

معنی لغات: زد: اتفاق افتاد
ترفیع: ارتقا یافتن، رتبه گرفتن
رفقا: ج رفیق

آرایه‌ها: در میان گذاشتن: کنایه از مطرح کردن
جلوی کسی درآمدن: کنایه از «توانایی خود را به دیگری نشان دادن؛خوب پذیرایی کردن»
ظرف، کارد، چنگال: تناسب.

گفتم: خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی، مالیّه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازۀ خریدن خرت و پرت تازه را نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمی‌شوند. گفت تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و ما بقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند. گفتم ای بابا، خدا را خوش نمی‌آید، این بدبخت ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکمها را مدتی صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می‌کنند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟

معنی لغات: بهتر: قید، وندی، صفت برتر
مالیه: مربوط به مال، دارایی
بودجه: فرایند ادغام، نهاد
خریدن: وندی
خرت و پرت: مجموعه‌ای از اشیا، وسایل و خرده ریزهای کم ارزش، مرکب اتباعی
جملۀ: تنها همان … بمکند: مفعول فعل «بگذار»
مابقی: آنچه باقی مانده
نقدا: قید، اکنون، فعلا
را در «خدا را خوش نمی‌آید»: زائد
آزگار: زمانی دراز، به طور مدام، تمام و کامل
سماق: دانه‌ای ترش مزه و قهوه ای رنگ
عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند
که: حرف پیوند
مالیه: وندی، وضع مالی
لوازم: وسایل، ج لازم، بایسته ها
عاریه: امانتی و موقت بودن.

آرایه‌ها: بودجه اجازه نمی‌دهد: جانبخشی
رتبه بالا: مجاز از کسی که دارای رتبه بالاست
وعده گرفتن: کنایه از دعوت کردن
خط کشیدن: کنایه از دعوت را پس گرفتن، حذف کردن
سماق مکیدن: کنایه از انتظار کشیدن بیهوده
پای افتادن: کنایه از اتفاق افتادن، پیش آمدن موقعیت
شکم را صابون زدن: کنایه از وعدۀ به خود دادن، دل خوش کردن
ساعت شماری کردن: کنایه از انتظار کشیدن برای فرار رسیدن ساعت یا زمانی خاص، لحظه شماری کردن.

با اوقات تلخ گفت: این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که شکوم ندارد و بچۀ اول می‌میرد؟ گفتم پس چاره‌ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ای دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد.

معنی لغات: که در «که محال است»: زیرا
محال: ناممکن، ناشدنی
گذاشتن: اجازه دادن
شکوم:‌ شگون، میمنت، خجستگی، چیزی را به فال نیک گرفتن
عیال: همسر
عاریه: آنچه از کسی برای رفع حاجت بگیرند و پس از رفع نیاز آن را پس دهند

آرایه‌ها: اوقات تلخ: حس آمیزی
اوقات کسی تلخ بودن: کنایه از خشمگین، آزرده و افسرده بودن
سر: مجاز از ذهن
خیال را از سر بیرون کردن: کنایه از فراموش کردن.

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب برّۀ ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلّفات رو به راه شده است. در تخت خواب گرم و نرم تازه‌ای لم داده بودم و مشغول خواندن بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفی نام، آمده، می‌گوید پسر عموی تنی توست و برای عید مبارکی شرف یاب شده است. مصطفی پسر عموی دختردایی خالۀ مادرم بود. جوانی به سن بیست و پنج یا بیست و شش؛ آسمان جُل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره.

معنی لغات: اینک: اکنون، ایناهاش
تدارک: آماده کردن
معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول
اعلا: برتر، ممتاز، نفیس، برگزیده از هر چیز
بره: بچۀ گوسفند تا شش‌ماهگی
ممتاز: پسندیده، دارای امتیاز
خورش: خورشت
مخلّفات: چیزی که به یک مادۀ خوردنی اضافه می‌شود یا به عنوان چاشنی در کنار آن قرار می‌گیرد
عیال: همسر، زن و فرزند
دیلاقی: آدم قد دراز
شرفیاب شدن: آمدن به نزد شخص محترم و عالیقدر، به حضور شخص محترمی رسیدن
جُل: پوشش به معنای مطلق
پخمه: ابله، کودن
بدریخت: زشت، بدقیافه
بدقواره: آنکه یا آنچه ظاهری زشت و نامتناسب دارد، بدترکیب

آرایه‌ها: رو به راه شدن: کنایه از مهیا و آماده شدن
آسمان جُل: کنایه از فقیر، بی چیز، بی خانمان
جناس: گرم و نرم، کنایه از راحت
بی دست و پا: کنایه از ناتوان و بی عرضه.

به زنم گفتم: تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شرّ این غول بی شاخ و دُم را از سر ما بکن. گفت به من دخلی ندارد! ماشاءالله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. هر گلی هست به سر خودت بزن. دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده، ناامید کنم. پیش خودم گفتم چنین روز مبارکی صلۀ ارحام نکنی، کی خواهی کرد؟

معنی لغات: شر: بدی
غول بی شاخ و دُم: غول بدقواره و بدریخت
به من دخلی ندارد: به من مربوط نیست
لابد: احتمالا، به احتمال زیاد
ارحام: ج. رحم
صلۀ ارحام: به دیدار خویشاوندان رفتن و از آنان احوال پرسی کردن

آرایه‌ها: غول بی شاخ و دُم: استعاره از مصطفی
سر: مجاز از وجود
شر کسی را کندن: کنایه از رها شدن، خلاص شدن
هفت قرآن به میان: کنایه از اینکه قرآن با قرائت های هفتگانه اش سپری برای جلوگیری از رسیدن گرفتاری ها به ما پدید آورد
گل به سر زدن: کنایه از هر کاری کردی برای خودت کردی یا ضرر و نفعش به خودت باز می‌گردد

لهذا صدایش کردم، سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاءالله، قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود؛ مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجاب بودم که عیالم هراسان وارد شده گفت: خاک به سرم، مرد حسابی، اگر این غاز را برای مهمان های امروز بیاوریم، برای مهمان های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده‌ای و به همۀ دوستانت هم وعدۀ کباب غاز داده ای! دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده؛ گفتم آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟»

معنی لغات: لهذا: برای همین، ازین رو
ماشاءالله: آنچه خدا خواست
تک و پوزش: دک و پوز، به طنز ظاهر شخص به ویژه سر و صورت
کریه: زشت، ناپسند
ورانداز: سنجش یا ارزیابی چیزی از راه نگاه کردن
مخلوق: آفریده
شیء عجاب: معمولا برای اشاره به امری شگفت به کار می‌رود
هراسان: ترسان
مرد حسابی: مرد کامل
حرف حسابی: سخن درست
بدغفلتی: فراموشی بدی

آرایه‌ها: گردنش مثل …: تشبیه؛ گردنش: مشبه؛ غاز: مشبه به
مادر مرده: کنایه از بیچاره
شیء عجاب: اشاره به آیه «إنّ هذا لشیء عجاب»
خاک بر سر شدن: کنایه از بدبخت شدن یا دچار مشکل شدن
امروز، فردا: تضاد

گفت مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مُهر روی میز بیاید. حقا که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم ملتفت وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چارۀ منحصر به فرد را در این دیدم که هر طور شده یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم مصطفی گرچه زیاد کودن است؛ ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد این قدرها از دستش ساخته است.

معنی لغات: حسن: خوبی
حقا: حقیقتا
ملتفت: متوجه
وخامت: بد فرجانی، خطرناک بودن
استشاره: رای زنی، مشورت، نظرخواهی
منحصر به فرد: خاص، بی همتا
کودن: احمق، پخمه
در دم: فوراً، قید
لابد: احتمالا، به احتمال زیاد، قید
قدر: اندازه

آرایه‌ها: دست نخورده: کنایه از کامل، سالم، درسته
سر به مهر: کنایه از دست نخورده و کامل
بی برو برگرد: کنایه از بدون شک و تردید، تضاد
دم:‌ مجاز از لحظه
دست و پا کردن: کنایه از آماده و مهیا کردن
کشف آمریکا و شکستن گردن رستم: کنایه از کار دشوار و سخت
کار از دست کسی ساخته بودن: کنایه از عهده کاری برآمدن
دست در «لابد اینقدر از دستش ساخته است»: مجاز از توان و نیرو

به او خطاب کرده گفتم: مصطفی جان! لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است، می‌خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده، برای ما پیدا کنی. مصطفی ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد؛ چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.

معنی لغات: ملتفت: متوجه
مبلغی: مقداری
بریده بریده: منقطع
نی پیچ: مرکب نی و شلنگ قلیان
حلقوم: حلق و گلو

آرایه‌ها: چند مرده حلاج بودن: چقدر توانایی داشتن
زیر سنگ پیدا کردن: کنایه از نهایت تلاش خود را کردن برای کاری سخت و غیر ممکن
نی پیچ حلقوم: اضافۀ تشبیهی
قید چیزی را زدن: کنایه از منصرف شدن، صرف نظر کردن
سرخ و سیاه شدن: کنایه از خجالت کشیدن.

با این حال استیصال پرسیدم پس چه خاکی به سرم بریزم؟ با همان صدا، آب دهن را فرو برده، گفت والله چه عرض کنم! مختارید: ولی خوب بود میهمانی را پس می‌خواندید. گفتم خدا عقلت بدهد؛ یک ساعت دیگر مهمانها وارد می‌شوند؛ چه طور پس بخوانم؟ گفت خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده؛ از تخت خواب پایین نیایید. گفتم همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده ام، چطور بگویم ناخوشم؟ گفت بسپارید اصلاً بگویند آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته اند.

معنی لغات: استیصال: ناچاری، درماندگی
والله: سوگند به خدا می‌خوردم، حذف فعل به قرینه معنوی، شبه جمله
عرض کردن: گفتن
مختارید: اختیار دارید
پس خواندن: لغو کردن، پس زدن
ناخوشی: بیماری
قدغن: ممنوع

آرایه‌ها: چه خاکی بر سرم بریزم: کنایه از چه چاره‌ای بیندیشم
خدا عقلت بدهد: جمله به ظاهر دعایی کنایه از اینکه عقل نداری!
خود را به ناخوشی بزنید: کنایه از وانمود کردن

دیدم زیاد پرت و پلا می‌گوید؛ گفتم مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده ام. این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی. معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلا به حرفهای من گوش داده باشد، دنبالۀ افکار خود را گرفته، گفت اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمانها دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.

قلمرو زبانی: پرت و پلا: بیهوده، نامعقول
سخن بیهوده: بی معنی
باشد: وجود داشته باشد

آرایه‌ها: دنبالۀ افکار خود را گرفت: کنایه از دوباره به فکر کردن ادامه داد
شیوه‌ای سوار کردن: کنایه از چاره اندیشی کردن، ترتیب دادن 
فکر جای دیگر بودن: کنایه از حواسش اینجا نیست
دست به غاز نزدن: کنایه از نخوردن
دیدم پرت و پلا می‌گوید: حس آمیزی
تضاد: امروز، فردا

دیدم این حرف آن قدرها هم نامعقول نیست و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده، گفتم: اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم؛ ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارت به خرج بدهی که احدی از مهمانان در صدد دست زدن به این غاز برنیاید.»

معنی لغات: نامعقول: آنچه از روی عقل نیست، برخلاف عقل
به خرج بدهی: انجام بدهی
در صدد بر آمدن: قصد چیزی را کردن
صدد: قصد

آرایه‌ها: حرف: مجاز از سخن
گره: استعاره از مشکل
گره گشودن: کنایه از حل کردن مشکل
مهارت به خرج دادن: کنایه از چاره اندیشی کردن
دست زدن: کنایه از خوردن، اقدام کردن

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش زبانی افزوده گفتم چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیکتر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چه طور است؟ چه کار می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟

معنی لغات: گرچه: مخفف اگرچه، حرف ربط
وجنات: جمع وجنه، چهره
نمودار: آشکار

آرایه‌ها: جان گرفتن: کنایه از سر حال آمدن
چیزی دستگیر کسی شدن: کنایه از متوجه شدن
زبان در «خوش زبانی»: مجاز از سخن؛ خوش زبانی: خوش سخنی

مصطفی قدّ دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده جویده از این بروز محبت و دلبستگی غیرمترقبۀ هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری کند ولی مهلتش نداده گفتم استغفرالله، این حرف ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلا امروز هم نمی‌گذارم از اینجا بروی. امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم می‌سپارم یک دست از لباسهای شیک خودم را هم بدهد بپوشی و نو نوار که شدی، باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست، ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات، آش جو و کباب بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای بابا، دستم به دامنتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این قدر خورده ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است.

معنی لغات: معوج: کج
غیرمترقبه: ناگهانی، غیرمنتظره
مهلتش: مهلت ندادم
می‌سپارم: سفارش می‌کنم
نوار:‌ هر چیز که به شکل رشته باریک درآمده
نو نوار شدن: نو شدن، (در اصل نوار نو)
هست: وجود دارد
کاهدان: انبار کاه 

آرایه‌ها: جویده جویده: کنایه از گنگ و نامفهونم
نو نوارشدن: کنایه از آراسته و زیبا شدن 
دست به دامن شدن: کنایه از متوسل شدن، از کسی یاری خواستن 
از خوردن ترکیدن: کنایه از زیاد خوردن
کاه: استعاره از غذا
کاهدان: استعاره از شکم
است، نیست: تضاد

از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همینطور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید، همین جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم؛ مگر آنکه مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت من هر چه اصرار و تعارف می‌کنم تو بیشتر امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می‌کنی».

معنی لغات: استدعای عاجزانه: درخواست همراه با عجز
دَوری: بشقاب گرد بزرگ معمولا با لبه کوتاه
اندرون: داخل، دستور تاریخی
اصرار: پافشاری (شبه هماوا؛ اسرار: رازها)
باز: دوباره
از نو: دوباره
شاهد: گواه
ایام: روزها، ج یوم
وبال: دشواری، سختی، دردسر
مگر: جز
امتناع: خودداری، سر باز زدن از انجام کاری یا قبول کردن سخنی

آرایه‌ها: دل از عزا درآوردن: کنایه از پس از مدتی محرومیت کاملا کام روا شدن و سیر خوردن
وبال جان شدن: کنایه از باعث مشکل و رنج شدن

مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف های مرا گوش می‌داد، گفت خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد.

آرایه‌ها: دستگیر شدن: کنایه از متوجه شدن
خاطر جمع بودن: کنایه از مطمئن بودن
برعهده گرفتن: کنایه از پذیرفتن مسئولیت
تناسب: گردن و دهان

پیام: مسئولیت پذیرفتن مصطفی برای مهمانی.

دو ساعت بعد مهمانها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق، خرامان مانند طاووس مست وارد شد؛ خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز چه حقه‌ای به کار برده که لباس من اینطور قالب بدنش درآمده است.

معنی لغات: تخلف: عمل یا فرایند خلاف کردن
حلقه زدن: گرداگرد چیزی را گرفتن
کراوات:  گردن آویز
خرامان: با ناز راه رفتن

آرایه‌ها: لباس، جوراب، کراوات، پوتین: متمم، مراعات نظیر
قالب تن درآمدن: کنایه از اندازه بودن
خرامان مانند طاووس مست: تشبیه؛ طاووس: مشبه به؛ وجه شبه: خرامان راه رفتن

آقا مصطفی خان با کمال متانت، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خون سردی هر چه تمامتر، به جای خود، زیر دست خودم، به سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوانهای فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهدۀ وظایف مقررۀ خود برمی آید، قلباً مسرور شدم و در باب آن مسألۀ معهود، خاطرم داشت به کلی آسوده می‌شد.

معنی لغات: متانت: پایداری، استواری، سنگینی
وقار: سنگینی
هر چه تمام تر: صفت وقار و خونسردی
فاضل: دارای فضیلت و برتری در دانش
لایق: شایسته
وظایف: ج وظیفه
مقرره: معین شده
مسرور: شاد
معهود: عهد شده، شناخته شده، معمول
آسوده: راحت

آرایه‌ها: آسوده شدن خاطر: کنایه از اطمینان و آرامش یافتن
از عهده برآمدن: کنایه از توانایی انجام کاری داشتن
خون سرد بودن: کنایه از آرامش داشتن.

به قصد ابراز رضامندی، تعارف کنان گفتم آقای مصطفی خان، نوش جان بفرمایید. چه دردسر بدهم؟ حالا دیگر چانه اش هم گرم شده و در خوش زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه، نوک جمع را چیده و متکلّم وحده و مجلس آرای بلامعارض شده است.

معنی لغات: ابراز: آشکار ساختن
رضامندی: رضایت، خرسندی
حرّافی: پرسخنی، پرحرفی
لطیفه: گفتار نغز، مطلب نیکو، نکته‌ای باریک
بذله: شوخی، لطیفه
مجلس آرای: آنکه با حضور خود سبب رونق مجلس و شادی یا سرگرمی حاضران آن می‌شود، بزم آرا
متکلم وحده: آن که در جمعی تنها کسی باشد که سخن می‌گوید
بلامعارض: بی رقیب.

آرایه‌ها: نوش جان کردن: کنایه از خوردن، میل کردن
چانه اش گرم شده بود: کنایه از پرحرفی کردن
نوک جمع را چیدن: کنایه از اینکه روی کسی را کم کردن و به سکوت یا عدم دخالت وادشتن 
شوخی و بذله و لطیفه: تناسب.

به مناسبت صحبت از سیزدۀ عید بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد، مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر خواستند. یکی از حضار که کبّادۀ شعر و ادب می‌کشید چنان محظوظ گردیده که جلو رفته جبهۀ شاعر را بوسیده گفت ای والله، حقیقتاً استادی و از تخلص او پرسید.

معنی لغات: بنا کرد: آغاز کرد
قصیده ای: فرایند افزایش همزه
مرحبا: احسنت، آفرین
کبّاده: از آلات ورزش زورخانه
محظوظ: بهره ور
جبهه: پیشانی
ای والله: آفرین
تخلص: نام هنری

آرایه‌ها: به آسمان بلند شدن: اغراق و کنایه از صدای بلند
کباده چیزی را کشیدن: کنایه از ادعای چیزی داشتن، خواستار چیزی بودن

مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت من تخلص را از زواید و از جملۀ رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد ولی به اصرار یکی از ادیبان کلمۀ «استاد» را اختیار کردم اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم. همۀ حضّار یک صدا تصدیق کردند که تخلّصی بس به جاست و واقعاً سزاوار حضرت ایشان است.

معنی لغات: تحقیر: خوار شمردن
زواید: ج. زاید
رسوم: رسم ها ، آیین ها
متروک: ترک شده
ادیب: سخن دان
استعمال کنم: استفاده کنم
تصدیق: تأیید
به جا: مناسب
سزاوار: شایسته
حضرت: شاخص

آرایه‌ها: چین به صورت انداختن: کنایه از اخم کردن و ناراحتی
صورت: مجاز از پیشانی

در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استادی رو به نوکر نموده فرمودند همقطار! احتمال می‌دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد ولی معلوم شد نمرۀ غلطی بوده است.

معنی لغات: اثنا: میان
سرسرا: محوطه‌ای سقف دار در داخل خانه ها که در ورودی ساختمان به آن باز می‌شود و از آنجا به اتاق ها یا قسمت های دیگر می‌روند.
عمارت: ساختمان (هم آوا؛ امارت: فرمانروایی)
هم قطار: هر یک از دو یا چند نفری که از نظر درجه، رتبه و یا موقعیت اجتماعی در یک ردیف هستند، منادا

آرایه‌ها: نمره: مجاز از شماره تلفن
مراعات نظیر: زنگ، نمره، تلفن
فلانی حالا سر میز است: کنایه از این که مشغول کاری است

حالا آش جو و کباب برّه و پلو و چلو و مخلّفات دیگر صرف شده است و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. دلم می‌تپد. خادم را دیدم قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس غاز فربه و برشته که در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

معنی لغات: مخلّفات: جمع مخلّفه، خوردنی‌هایی که به عنوان چاشنی به غذای اصلی اضافه شده یا همراه آن خورده می‌شود 
صرف شدن: خورده شدن
خادم: خدمتکار
قاب: بشقاب بزرگ لب‌تخت 
فربه: چاق
برشته: بریان‌شده؛ تف‌داده ‌شده

آرایه‌ها: پلو، چلو: جناس
دل تپیدن: کنایه از بی قراری و اضطراب داشتن 
آش جو، کباب بره، غاز، پلو، چلو و مخلفات دیگر: تناسب.

شش دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود، ولی خیر، الحمدالله هنوز عقلش به جا و سرش تو حساب است. به محض اینکه چشمش به غاز افتاد رو به مهمانها نموده گفت: «آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاً تا خرخره خورده ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید، یک لقمه دیگر هم نمی‌توانم بخورم. ما که خیال نداریم از اینجا یک راست به مریض خانۀ دولتی برویم». آنگاه نوکر را صدا زده گفت: «بیا همقطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی برو برگرد یکسر ببری به اندرون.

معنی لغات: دانگ: یک‌ ششم چیزی به‌ویژه اموال غیرمنقول مانند ملک و زمین
شش دانگ: به طور کامل، تمام
تو در «توی حساب»: درون، واژه عامیانه
تصدیق: تأیید
دم: نفس
خرخره: گلو، حلقوم
یک راست: مستقیماً
مریض خانه: بیمارستان
هم قطار: همکار، هم پیشه
اندورن: خانه و حیاطی که عقب حیاط بیرونی ساخته شده و مخصوص زن و فرزند و سایر افراد خانوادۀ صاحب خانه بود؛ اندرونی.

آرایه‌ها: شش دانگ حواس پیش کسی بودن: کنایه از حواس کامل داشتن
دامن از دست رفتن: کنایه از از خود بی خود شدن 
سر کسی توی حساب بودن: کنایه از متوجه جزئیات امری بودن و آن را خوب شناختن
تا خرخره خوردن: از کنایه از زیاد خوردن، کامل خوردن
عقل کسی به جا بودن: کنایه از عاقل بودن
سر از تن جدا کردن: کنایه از کشتن یا مجبور کردن
بی برو برگرد: کنایه از بدون تردید و شک، حتماً

مهمان ها در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد، دو دل مانده بودند و گرچه چشمهایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئۀ ما دارد می‌ماسد. دلم می‌خواست می‌توانستم صدآفرین به مصطفی گفته، از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی پیدا کنم، ولی محض حفظ ظاهر، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم و ضمناً یکریز تعارف و اصرار می‌کردم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود!

معنی لغات: تظاهرات: جمع تظاهر، نمایش ها
شخیص: بزرگ و ارجمند
تصدیق: تأیید
ماسیدن: منجمد شدن، سفت شدن
محض: به خاطر
ساطور: کارد بزرگ و آهنی و پهن دسته دار
وانمود کردن: تظاهر کردن
یکریز: پی درپی

آرایه‌ها: دو دل ماندن: کنایه از مردد ماندن
چشم دوختن: کنایه از خیره شدن
ماسیدن: کنایه از به انجام رسیدن، به ثمر رسیدن
دل: مجاز
زیر بغل کسی را گرفتن: کنایه از کمک کردن
یک لقمه: مجاز از مقدار کم
کارد، ساطور، قصابی: مراعات نظیر

خلاصه آنکه از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به آنجایی کشید که مهمانها هم با او همصدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز گردیدند.

آرایه‌ها: هم صدا شدن: کنایه از همراه شدن و هم نظر شدن

کار داشت به دلخواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان، حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پر کرده اند؛ هنوز این کلام از دهن خرد شدۀ ما بیرون نجسته بود که مصطفی مثل اینکه غفلتاً فنرش دررفته باشد، بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشید و گفت حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه مختصر می‌چشیم.

معنی لغات: در رفت: خارج شد
از چنین غازی گذشت: صرف نظر کردن
برغان: منطقه‌ای در ساوجبلاغ نزدیک کرج
کتف: شانه
نیش: دندان نیش، دندان نوک تیزی که در هریک از دو سوی آرواره ها میان دندان‌های پیش و آسیا قرار دارد
محض: (برای)

آرایه‌ها: از دهنم در رفت: کنایه از خارج شدن ناگهانی
مثل فنر در رفتن: تشبیه
به نیش کشیدن: کنایه از خوردن
روی کسی را زمین انداختن: کنایه از درخواست کسی را نپذیرفتن

پیام: اوج داستان زمانی است که مهمانان متوجه می‌شوند شکم غاز با آلوی برغان پر شده و تمایل برای خوردن غاز.

دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود! مرا می‌گویی از تماشای این منظرۀ هولناک آب به دهانم خشک شده و به جز تحویل دادن خنده های زورکی خوش آمدگویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

معنی لغات: کلک: آتشدانی از فلز یا سفال
گویی: قید شک و تردید 
زورکی: به زحمت، به سختی، تصنعی، الکی 

آرایه‌ها: به جان چیزی افتادن: کنایه از سخت مشغول شدن به آن
مانند قحطی زدگان: تشبیه
یک چشم به هم زدن: کنایه از زمان اندک، لحظه
کلک چیزی را کندن: کنایه از نابود کردن چیزی یا کسی
قدم به جایی نهادن: کنایه از وارد شدن
غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود: تشخیص
آب در دهان خشک شدن: کنایه از ترسیدن یا تعجب کردن
کاری از دست ساخته نبودن: کنایه از ناتوانی در کاری
دست: مجاز از وجود و توان

در همان بحبوحۀ بخور بخور، صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فوراً برگشته رو به آقای استادی نموده گفتم آقای مصطفی خان، وزیر داخله پای تلفن است و اصرار دارد با خود شما صحبت بدارد.»

معنی لغات: بحبوحه: میان، وسط
آقا، خان: شاخص، وابستۀ پیشین
پای تلفن است: پشت خط است

آرایه‌ها: واج آرایی «ب»

پیام: ترفند میزبان برای خارج کردن مصطفی از اتاق میهمانی.

یارو حساب کار خود را کرده، بدون آنکه سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد. به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیدۀ آب نکشیده ای، طنین انداز گردید و پنج انگشت دعاگو بر روی صورت گل انداختۀ آقای استادی نقش بست. گفتم خانه خراب، تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشمت به غاز افتاد، دین و ایمان را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچۀ سرِّ خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی؟ دِ بگیر که این ناز شستت باشد.» و باز کشیده دیگری نثارش کردم.

معنی لغات: یارو: تعبیری عامیانه برای کوچک شمردن کسی
تک و تا: تک به معنی دویدن به پای خود و تا مخفف تاز است به معنی دوانیدن اسب
به مجرد اینکه: به محض اینکه، حرف ربط
کشیده: سیلی 
آب نکشیده: آبدار
طنین: بانگ، صدا، پژواک 
طنین انداز گردید: صدا پیچید
نقش بست: نقاشی شد، شکل گرفت
باختن: از دست دادن
د: مخفف دیگر
ناز شست: پاداش (پیش کشی که نزدیکان پادشاه هنگامی که پادشاه شکاری را می‌زند به او می‌دهند.)
طنین انداز گردید: صدایش پیچید
نثار کردن: افشاندن، پراکندن
ناز شست: به طنز آفرین، احسنت

آرایه‌ها: حساب کار خود را کردن: کنایه از آگاه شدن و پند گرفتن یا تکلیف خود را دانستن 
سر سوزن: کنایه از مقدار کم
خود را از تک و تا نینداختن: کنایه از به ضعف خود اقرار نکردن یا خونسرد بودن، خود را نباختن 
دل به دریا زدن: کنایه از نترسیدن، شجاع شدن
کشیده، نکشیده: جناس
آب نکشیده: کنایه از محکم
گل انداخته: کنایه از سرخ شده
تا حلقوم بلعیدن: کنایه از بیش از حد خوردن
خانه خراب: کنایه از بدبخت
چشم: مجاز از نگاه
کسی را صندوقچه اسرار کردن: تشبیه پنهان

با همان صدای بریده بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس زنان و هق هق کنان گفت پسرعموجان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید، کی گفته بودید که توی شکمش آلوی برغان گذاشته اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.»

معنی لغات: صدای بریده بریده: صدای منقطع
اطوار: رفتار یا سخنی ناخوشایند و ناهنجار
هویدا: روشن، آشکار
هست در «تقصیری هست»: وجود دارد
تصدیق: تأیید
تقصیر: کوتاهی

آرایه‌ها: صدای بریده بریده و زبان گرفته: کنایه از با ترس و لکنت سخن گفتن.

به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه تراشی هایش داشتم شاخ درمی آوردم. بی اختیار دَرِ خانه را باز کرده و این جوان نمک نشناس را مانند موشی که از خمرۀ روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال در دور حیاط قدم زده، آنگاه با خندۀ تصنّعی، وارد اتاق مهمانها شدم. دیدم چپ و راست مهمانها دراز کشیده اند. گفتم:

معنی لغات: بهانه تراشی: عذر و بهانۀ نا به‌جا آوردن
خمره: ظرفی به شکل خم و کوچک تر از آن
تصنّعی: ساختگی

آرایه‌ها: چشمم جایی را نمی‌دید: اغراق، کنایه از خشم زیاد
شاخ در آوردن: کنایه از تعجب کردن
نمک نشناس: کنایه از قدرنشناس
تشبیه: مانند موشی …
به جا آمدن احوال: کنایه از سر حال شدن
چپ، راست: تضاد

آقای مصطفی خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیر داخله، اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراً آن جا بروند و  دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

معنی لغات: آقا، خان: شاخص
آقایان: فرایند افزایش.

همۀ اهل مجلس تأسّف خوردند و از خوش مشربی و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمرۀ تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان، بدون آنکه خم به ابرو بیاورم، همه را غلط دادم.

معنی لغات: تأسّف: دریغ، افسوس
خوش مشربی: خوش مشرب بودن، خوش معاشرتی و خوش صحبتی
فضل: برتری، دانش
همه را غلط دادم: همه شماره تلفن ها را اشتباه دادم. 

آرایه‌ها: خم به ابرو آوردن: کنایه از اخم کردن، ناراحت نشدن

فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس های نوروز خود را به انضمام مایحتوی، یعنی آقای استادی مصطفی خان، به دست چلاق شدۀ خودم از خانه بیرون انداخته ام، ولی چون که تیری که از شست رفته باز نمی‌گردد، یک بار دیگر به کلام بلندپایۀ «از ماست که بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.

معنی لغات:  شست: قلاب
انضمام: ضمیمه کردن
به انضمام: به ضمیمه، به همراه
مایحتوی: آنچه درون چیزی است
چلاق: فلج، از کار افتاده  

آرایه‌ها: چون تیر از شست جسته: کنایه از «از دست دادن فرصت»
تیر، شست: تناسب
پشت دست را داغ کردن: کنایه از پشیمانی و توبه کردن از تکرار کاری
پیرامون چیزی گشتن: کنایه از «خواهان چیزی بودن»

توجه: شما دانش آموزان عزیز و کوشا می توانید برای دسترسی سریع تر و بهتر به مطالب کمک درسی کتاب فارسی و نگارش پایه دوازدهم فنی حرفه ای و کاردانش متوسطه دوم ، کلمه و عبارت « ماگرتا » را به همراه مطلب مورد نظر خود جستجو کنید.

بعدی:

قبلی: جواب درس دوازدهم نگارش علمی مقاله نویسی (۲) فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای
معنی و جواب شعر ای میهن فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای
معنی گنج حکمت به جوانمردی کوش فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای

✏️ در انتها امیدواریم که مقاله معنی و آرایه های درس ۱۳ سیزدهم کباب غاز کتاب فارسی و نگارش دوازدهم فنی حرفه ای و کاردانش متوسطه دوم ، برای شما دانش آموزان عزیز مفید بوده باشد. نظرات خود را در بخش دیدگاه به اشتراک بگذارید.

زنجیران

هم‌بنیانگذار ماگرتا ، عاشق دنیای وب و ۷ سالی ست که فعالیت جدی در حوزه اینترنت دارم. تخصص من تولید محتوایی‌ست که مورد نیاز مخاطبان است. مدیر ارشد تیم شبکه های اجتماعی سایت هستم. به قول ماگرتایی‌ها وقت بروز شدنه !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 2 =