ادبیاتفرهنگ و هنر

جواب درس ۸ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای 🗪 گسترش محتوا (۳): گفت و گو

گام به گام پاسخ نامه و حل پرسش های فعالیت‌های صفحه 93 - 95 - 96 - 97 و 98 و کارگاه نوشتن صفحه 100 و 101 و مثل نویسی صفحه 102 درس 8 کتاب فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای و کار و دانش

جواب درس هشتم فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای؛ در این نوشته جواب فعالیت‌های صفحه ۹۳، ۹۵، ۹۶، ۹۷ و ۹۸ و کارگاه نوشتن صفحه ۱۰۰ و ۱۰۱ و مثل نویسی صفحه ۱۰۲ کتاب فارسی و نگارش یازدهم هنرستان را در اختیار شما دانش آموزان عزیز قرار داده‌ایم. در ادامه با بخش آموزش و پرورش ماگرتا همراه ما باشید.

پاسخ درس بعدی: جواب درس نهم فارسی یازدهم فنی حرفه‌ای

جواب درس ۸ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
جواب درس ۸ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

جواب فعالیت ۱ صفحه ۹۳ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

از موضوعاتی که نسبت به آنها دانش، تجربه و دلبستگی بیشتری دارید، چند نمونه بنویسید:
جواب:
۱) دوستی
۲) کوه
۳) شغل معلمی
۴) جنگل

جواب فعالیت ۲ صفحه ۹۴ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

حالا نوبت شماست؛ موضوع انتخابی خود را در ذهن مجسّم کنید و واژه های مرتبط با آن را در نموداری مشابه نشان دهید.

جواب فعالیت ۲ صفحه ۹۴ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
جواب فعالیت ۲ صفحه ۹۴ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

جواب فعالیت ۳ صفحه ۹۶ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

به کمک تجسّمی که از موضوع خود داشتید، دو طرف گفت و گو را مشخّص کنید و طرح گفت و گو را بنویسید.

دو طرف گفت و گوطرح گفت و گو
دو همکار صمیمیاز شرایط کاری سازمانشان با هم صحبت می کنند.
مادربزرگ و خانم همسایهدرباره نذر خانم همسایه و اینکه مادربزرگ قرار است آش نذری را بپزد، صحبت می کنند.
دو همکلاسیدرباره بالا رفتن از گل دسته های مسجد با هم گفت و گو می کنند.
دو پیرمرد در پارکاز خاطرات جوانی، سفره ها و … با هم سخن می گویند.

جواب فعالیت ۴ صفحه ۹۷ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

با توجه به طرح گفت و گو در فعّالیت (۳)، پیش نویس متن گفت و گو را بنویسید.
جواب:
گفت و گوی دو همکلاسی:
– اصغر، یعنی نمیشه رفت بالای این گل دسته ها؟
– چرا نمیشه؟ خیلی خوبم میشه.
– برو بابا، تو هم که هیچی سرت نمیشه. آخه اون بالا کجا وایسه؟
– خب میشه بشینه دیگه. می ترسی اگر وایسه بیفته؟
– تو که هیچی سرت نمیشه. موذن باید جا داشته باشه.

جواب فعالیت ۵ صفحه ۹۸ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

پیش نویس را بخوانید و از نظر ساخت جمله ها و واژه ها آن را اصلاح کنید و در صورت لزوم گسترش دهید.
نکته: بخش هایی که قرمز هستند به متن اضافه شده اند.
جواب: یک روز صبح به اصغر گفتم: «اصغر، یعنی نمیشه رفت بالای این گل دسته ها؟»
گفت: «چرا نمیشه؟ خیلی خوبم میشه. پس موذن چه جوری میره بالای گل دسته ها؟»

گفتم: «برو بابا، تو هم که هیچی سرت نمیشه. آخه اون بالا کجا وایسه؟ وسط هوا؟»
گفت: «خب میشه بشینه دیگه. می ترسی اگر وایسه بیفته؟ من که نمی ترسم.»
گفتم «تو که هیچی سرت نمیشه. موذن باید جا داشته باشه. عین مال مسجد بابام. و همان روز عصر بردمش و جای موذن مسجد بابام را نشانش دادم.

جواب فعالیت ۶ صفحه ۹۸ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

۱) متن کامل گفت و گو را پاک نویس کنید.
جواب:
– یک روز صبح به اصغر گفتم: «اصغر، یعنی نمیشه رفت بالای این گل دسته ها؟»
– گفت: «چرا نمیشه؟ خیلی خوبم میشه. پس موذن چه جوری میره بالای گل دسته ها؟»
– گفتم: «برو بابا، تو هم که هیچی سرت نمیشه. آخه اون بالا کجا وایسه؟ وسط هوا؟»
– گفت: «خب میشه بشینه دیگه. می ترسی اگر وایسه بیفته؟ من که نمی ترسم.»
– گفتم «تو که هیچی سرت نمیشه. موذن باید جا داشته باشه. عین مال مسجد بابام. و همان روز عصر بردمش و جای موذن مسجد بابام را نشانش دادم.

جواب کارگاه نوشتن صفحه ۱۰۰ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

متن زیر را بخوانید؛ سپس موضوع و طرح گفت و گو را معیّن کنید.

زری آمرانه گفت: «اینجا من دستور می‌دهم. خانم خانه من هستم. برو اسب را از طویله درآر.»

غلام گفت: «خانم از من بشنو، این کار را نکن. فکر فردا را بکن که پسرت از راه می‌رسد و دلش می‌شکند. فکر پس فردا را بکن که آقا می‌آید. ازشان نترس. بگو نمی‌دهم. فارغ! چه کارت می‌توانند بکنند؟»

ژاندارم گفت: «مگر تو همشهری من نیستی؟» و راه افتاد.
غلام پرسید: «کجا می‌روی؟»
ژاندارم گفت: «می‌روم طویله.»
غلام گفت: «همشهری‌ام هستی، باش. جرئت داری پایت را به طویله بگذار.»
ژاندارم گفت: «تفنگم را نیاوردم. حالا می‌روم می‌آورم.»
غلام با ژاندارم دست به یقه شد و داد زد: «حالا تفنگت را به رخ من می‌کشی؟ مگر تو همان کسی نبودی که شب‌ها می‌رفتی مرغ دزدی؟»
عمّه خانم غلام را صدا کرد و آهسته گفت: «غلام، جِد نکن. خان کاکا قول داده. فعلاً اسب را بده ببرد. من فکر خوبی کرده‌ام به شرطی که هنوز خسرو برنگشته، اسبش اینجا باشد.»
غلام رفت و اسب را از طویله درآورد و افسارش را داد دست ژاندارم. زری احساس کرد که انگار تمام جلا و رنگ باغ را برده‌اند.سووشون، دانشور

جواب:
طرف های گفت و گو: زری – غلام – ژاندام – عمه خانم
موضوع گفت و گو: بیرون آوردن اسب از طویله و تحویل دادن به ژاندام.
طرح گفت و گو: ۱) دستور دادن زری به غلام که است را از طویله بیاورد و مخالفت غلام با انجام این کار.
۲) دعوای غلام با ژاندام و اجازه ندادن غلام به ژاندام برای رفتن به طویله.
۳) گفت و گوی عمه خانم با غلام و راضی کردن غلام برای آوردن اسب از طویله.

۲) موضوعی انتخاب کنید و با رعایت مراحل نوشتن، متن گفت و گو را بنویسید.
جواب:
موضوع: مردم چه می گویند !!
متن: در طول عمر خود چگونه زندگی کرده اید شاید اینگونه …
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی پدربزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی!
مادرم گفت: چرا؟
پدربزرگم گفت: مردم چه می گویند ؟!
میخواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه سر کوچه مان مادرم گفت: فقط مدرسه غیرانتفاعی!
پدرم گفت: چرا؟
به رشته انسانی علاقه داشتم.
پدرم گفت: فقط ریاضی!
گفتم: چرا
پدرم گفت: مردم چه می گویند ؟!
میخواستم با دختری ساده که دوستش داشتم ازدواج کنم.
خواهرم گفت: من بمیرم
گفتم: چرا؟
خواهرم گفت: مردم چه می گویند ؟!
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم؛
پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی
گفتم: چرا؟
آنها گفتند: مردم چه می گویند ؟
می خواستم به اندازه جیم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم؛
مادرم گفت: وای بر من.
گفتم: چرا؟
مادرم گفت: مردم چه می گویند !!
اولین مهمانی بعد از عروسی مان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی؛
همسرم گفت: شکست به همین زودی !!
گفتم: چرا؟
همسرم گفت: مردم چه می گویند !!
میخواستم یک ماشین مدل پایین یخرم، در حد وسعم تا عصای دستم باشد؛
همسرم گفت: خدا مرگم دهد.
گفتم: چرا؟
همسرم گفت: مردم چه می گویند !!
میخواستم بمیرم بر سر قبرم بحث شد؛
پسرم گفت: پایین قبرستان
زنم جیغ کشید!
دخترم گفت: چه شده !!
زنم گفت: مردم چه می گویند ؟
مُردم، برادرم برای مراسم ترحیم مسجد ساده ای در نظر گرفت.
خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند !!
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند،
اما برادرم گفت: مردم چه می گویند !!
و حالا من در اینجا در حفره ای تنگ ول تاریک، خانه ای دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه زندگی، جمله ای پیش نبود؛ مردم چه می گویند؟!» مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !
بباید مردم نباشیم.

۳) نوشته دوستانتان را بر اساس معیارهای جدول ارزشیابی درس بررسی کنید.
جواب: اغلب دوستان طرح گفت و گو را به خوبی مشخص کرده بودند و گفت و گوی موثری را بین دو طرف (طرف های) گفت و گو ایجاد کرده بودند. نوشته دوستان از انسجام برخوردار بود و نکات نگارشی به درستی رعایت شده بود. شیوه خواندن متن هم درست، شیوا و رسا بود.

جواب مثل نویسی صفحه ۱۰۲ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای

مثل های زیر را بخوانید؛ سپس یکی را انتخاب کنید و آن را گسترش دهید.
🟥 چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
جواب:
در روزگاران قدیم دو دوست با یکدیگر در یک شهر و در یک خانه زندگی می کردند و هر دوی آن ها شغل‌شان تجارت بود و دائم در حال سفر به شهر های مختلف و گوشه کنار دنیا بودند.یک روز که آن دو در کنار یکدیگر نشسته بودند و با یکدیگر صحبت می کردند؛ صحبتشان به جایی رسید که یکی از آن ها از دیگری پرسید که تا چه زمانی ما قرار است کار کنیم و چه زمانی باید به تفریح بپردازیم؟
دوست آن مرد به او جواب داد و گفت چند سال دیگر را کار می کنیم تا سن ما هم بیشتر شود و هنگامی که با تجربه شدیم و هم مقداری ثروت بدست آوردیم آن هنگام به استراحت می پردازیم و هر کاری را که دلمان بخواهد انجام می دهیم. آن روز شخصی که سوال را مطرح کرده بود با خودش گفت : من که از مدت زمان باقی مانده عمرم خبر ندارم و پس سعی می کنم همین الان که کار می کنم مقداری از در آمدم را برای آینده خانواده ام پس انداز می کنم و با بقیه آن کار هایی را که دلم می خواهد انجام می دهم.
آن مرد دلش به حال دوستش سوخت و این موضوع را با او در میان گذاشت اما طمع او به دلش اجازه نداد که در خواست دوستش را قبول کند و همیشه به سختی کار می کرد و همیشه در حال سفر بود تا این که خیلی زود بدن او ضعیف شد و دیگر با وجود ثروت فراوان نمی توانست هر کار که دلش می خواست را انجام دهد و پیش خود گفت : چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.

🟥 عجله، کار شیطان است.
جواب:
برادرم همیشه عجله داشت. با عجله راه می رفت، تندتند حرف میزد و با عجله غذا می خورد. خلاصه، همه کارهایش را با عجله انجام می داد. اصلا صبر و حوصله نداشت. مادرم می گفت شش ماهه به دنیا آمده؛ برای همین همیشه عجله دارد. پدرم همیشه او را نصیحت می کرد که بالاخره با این عجله ای که دارد، کار دست خودش می دهد. هر وقت می خواست از خانه بیرون برود، از بس عجله داشت یک چیز را جا می گذاشت: مدارک ماشین، عینک، تلفن همراه و … و وقتی هم می دید وسیله ای را جا گذاشته، عصبانی می شد و به خودش بد و بیراه می گفت. تا اینکه یک روز، به دلیل سرعت زیاد در رانندگی، تصادف ناگواری کرد و به شدت آسیب دید. وقتی سراسیمه و نگران بر بالینش در بیمارستان حاضر شدیم، پدرم که خیلی ناراحت بود، گفت: «پسر جان؛ خدا را شکر کن که زنده ماندی؛ اما از این حادثه عبرت بگیر! بی دلیل نمیگ ویند که عجله کار شیطان است. با عجله دست به کارهایی می زنی که شیطانی است و باعث شادی او می شوی.

🟥 آدم ترسو، هزار بار می‌میرد.
جواب:
باد شدیدی می وزد جنگل سرد و تاریک است، نمی دانم از کدام سمت بروم؛ تمام اندامم می لرزد، دندان هایم به شدت به هم می خورند مثل این که آهنگی بریده بریده نواخته می شود. از شدت ترس هر لحظه پایم به شیئی می خورد و نزدیک بود که زمین بخورم. صداهایی مبهم به گوشم می رسد که هر لحظه ترس مرا بیشتر می کند. ناگهان متوجه صدای بابی می شوم که از پشت سر به من نزدیک می شود، گوشهایم را تیز می کنم و هرچه دقیقتر می شوم صدای نفس هایش را نیز می شنوم و دیگر مطمئن می شوم که کسی به دنبالم می آید.

تمام عزم خود را جزم می کنم تا فرار کنم؛ فرار به سوی روشنایی، به خانه های دور، به رهایی و نجات؛ فقط به جایی که از دست این فضای غم بار به در روم. از شدت ترس با خود زمزمه می کنم و شروع به آواز خواندن می کنم، ولی نمی توانم آرام شوم. و در حالی که می دوم پایم به تخته سنگی می خورد و بر زمین می افتم؛ دیگر توان برخاستن ندارم، تمام نیرویم را از دست داده ام. همه جا دور سر می چرخد و آخی می گویم و بیهوش می شوم. لحظه ای که چشمم را باز می کنم، نوری به چشمم می افتد. می بینم که صبح شده و بر روی علفزار افتاده ام.

به خودم که می آیم متوجه می شوم که دیشب در جنگل گم شده بودم و در حین فرار به زمین خوردم و بیهوش شدم و وقتی دقت می کنم چیزی در کنارم نیست و من نیز سالم هستم؛ اما ترس بیهوده ای که بر من غلبه داشت هر منظره و صدایی را برایم ترسناک کرده بود به طوری که در حال مرگ بودم و اینجاست که به این سخن با ارزش پی می برم که می گویند: “ترس برادر مرگ است و آدم ترسو، هزار بار می میرد.” آری اگر من برترین خود غلبه می کردم می توانستم بهتر تصمیم بگیرم و راه را از بیراهه تشخیص دهم. ولی واقعا آن صدای پشت سر من چه بود که ترس مانع از شناخت من شد؟ و این سوال را در ذهنم برای همیشه باقی گذاشت.

🟥 آبِ ریخته، جمع شدنی نیست.
جواب:
در یکی از روستاهای قدیمی که زندگی می کردند آنها مرد خانواده روزها به شهر می رفت تا لقمه نانی فراهم آورد و سر سفره ی خانواده ببرد. در یکی از روزهای گرم تابستانی که گویی خورشید از آسمان به زمین آمده بود کودک خانواده از گرسنگی و تشنگی زیاد بی تابی و گریه می کرد، در حالی که در خانه نه غذایی بود و نه بیشتر از یک کاسه آب در کوزه. مادر که دیگر طاقت اشک و ناله ی فرزند را نداشت همان چند جرعه آب را در کاسه ریخت تا به فرزندش بدهد اما فرزندش از سر بی تابی دستش به کاسه ی آب خورد و هر چه که در کاسه بود به زمین ریخت.

مادر بسیار شوکه شد و با دستان خود تلاش کرد که آب ریخته شده را جمع کند، اما زهی خیال باطل. آب ریخته که دیگر جمع شدنی نیست. غالبا هنگامی که رازی فاش سود، آبرویی برود و دیگر نمی توان آن را دوباره به حالت اولیه باز گرداند و چون ابی است که اگر بر زمین جاری شود نمی توان آن را جمع کرد. روزی مردی فشّاشی که همه عمرش را به فاش کردن راز دیگران پرداخته بود، سرانجام مردم تصمیم گرفتند وی را از اشتباهش آگاه کنند.

پس بزرگ شهر پیش وی رفت و با وی صحبت کرد، سپس کوزه ای را انداخت و شکست، آب کوزه در زمین پخش شد، بزرگ شهر گفت اگر آبش را جمع کنی پاداش داری، مرد اندکی اندیشید و گفت چگونه میتوان کاری که تو با بی عقلی انجام دادی دوباره ایم آب را جمع کرد بزرگ شهر گفت: کاری که تو با بی عقلی راز های مردم را پخش میکنی چون این آب هست که نمی توان ان را جمع کرد. مرد از اشتباهش اگاه گشته و حکایتش ضرب المثل ما شد یعنی آب ریخته شده جمع شدنی نیست.

🟥 آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم.
جواب: در زمان های قدیم پنج دوست با یکدیگر زندگی می کردند و با یکدیگر ارتباط داشتند. یکی از این افراد پیش ثروتمندی در حال کارگری بود در آن زمان چون آب لوله کشی وجود نداشت مردم مجبور بودند هر بار برای پر کردن آب خانه با استفاده از کوزه سفالی به سمت چشمه بروند و آب پر کنند و به سمت خانه بازگرداند. چون مرد ثروتمند پول زیادی داشت به کارگر خود حقوق روزانه ای می داد تا آن کارگر بتواند برای خانواده مرد ثروتمند از چشمه آب بیاورد.

مرد کارگر هر روز این کار را انجام می‌ داد و با کوزه آب جا به جا میکرد تا یکی از روزها وقتی که کوزه را پر کرده بود و به سمت خانه مرد ثروتمند در حال حرکت بود چهار دوست دیگر خود را دید آنها مدت زیادی بودم دیگر را ندیده بودند و به خوش و بش و گفتن خاطره ها پرداختند در میانه راه همه آنها از فرط خستگی بسیار تشنه شدند. هر کدام از آنها نظری دادند یکی گفت برویم از چشمه آب بخوریم دیگری گفت نه توان رفتن به چشمه را نداریم یکی دیگر گفت برویم از خانه مردم آب بخوریم نظرات مختلفی بین آنها رد و بدل شد.

و در آخر دوستی که برای مرد ثروتمند آب میبرد رو به آنها کرد و گفت آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم این حکایت پنج دوست بود که نمی توانستند به چشمه بازگردند و نه می توانستند به پیش بروند و اجازه دست زدن به امانت مرد ثروتمند را نداشتند و هیچ کدام نتوانستند از آن کوزه آب بخورند آن پنج مرد تشنه لب ماندند اما کوزه پر از آب سالم و سلامت به دست مرد ثروتمند رساندند.

🔔 توجه: شما دانش آموزان عزیز و کوشا می توانید برای دسترسی سریع‌تر و بهتر به مطالب کمک درسی کتاب فارسی پایه یازدهم هنرستان، کلمه و عبارت «ماگرتا» را به همراه مطلب مورد نظر خود جستجو کنید.

پاسخ درس قبلی: جواب درس ۷ فارسی یازدهم فنی حرفه‌ای

ℹ️ در انتها امیدواریم که مقاله جواب درس ۸ فارسی و نگارش یازدهم هنرستان، برای شما دانش آموزان عزیز مفید بوده باشد. نظرات خود را در بخش دیدگاه به اشتراک بگذارید.

طهرانی

بنیانگذار مجله اینترنتی ماگرتا و متخصص سئو ، کارشناس تولید محتوا ، هم‌چنین ۱۰ سال تجربه سئو ، تحلیل و آنالیز سایت ها را دارم و رشته من فناوری اطلاعات (IT) است . حدود ۵ سال است که بازاریابی دیجیتال را شروع کردم. هدف من بالا بردن سرانه مطالعه کشور است و اون هدف الان ماگرتا ست.

یک دیدگاه

  1. سایت ماگرتا خیلی خوبه همیشه به من در بهبود دروسم کمک میکنه واقعا خسته نباشید می‌گم به سازنده این سایت من خودم درحال آموزش و طراحی سایت هستم اگه می‌تونم به بهبود بیشتر سایت ماگرتا کمک کنم خوشحال می‌شم ک بگید…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × چهار =