ادبیاتفرهنگ و هنر

جواب فعالیت های درس سوم نگارش هشتم صفحه ۴۱ ، ۴۲ ، ۴۴ ، ۴۵ و ۴۶

گام به گام پاسخ و حل پرسش های صفحه 41 ، 42 ، 44 ، 45 و 46 درس 3 سوم کتاب نگارش هشتم

جواب فعالیت های صفحه ۴۱ ، ۴۲ ، ۴۴ ، ۴۵ و ۴۶ درس سوم نگارش هشتم ؛ در این نوشته از بخش آموزش و پرورش ماگرتا با پاسخ و جواب فعالیت های نگارشی و انشا صفحه 41 و 42 ، درست نویسی صفحه 44 و مثل نویسی باز آفرینی ضرب المثل صفحه 45 و 46 درس 3 سوم کتاب نگارش هشتم متوسطه اول آشنا می شوید. در ادامه با ما همراه باشید.

همچنین بخوانید: جواب تمرینات درس دوم نگارش هشتم

پاسخ فعالیت های صفحه ۴۱ ، ۴۲ ، ۴۴ ، ۴۵ و ۴۶ درس سوم نگارش هشتم
جواب فعالیت های صفحه ۴۱ ، ۴۲ ، ۴۴ ، ۴۵ و ۴۶ درس سوم نگارش هشتم

جواب فعالیت های نگارشی صفحه ۴۱ درس سوم نگارش هشتم

متن زیر را بخوانید و مشخص کنید که کدام بخش آن، به نقاشی نزدیک تر شده است.



پاسخ: صندوقچه به شکل مستطیل و چوبی بود و روکشی پر نقش و نگار از جنس فلز داشت که برروی چارپایه چوبی خود در کنج اتاق مادربزرگ، جا خوش کرده بود. درش به سمت بالا باز می شد و دوباره به طرف پایین می آمد و روی آن را می پوشاند.

بر دیواره جلویی آن سه ردیف حلقه بر بدنه صندوق قرار داشت که میلهای فلزی از میان آنها عبور می کرد و قفلی به شکل نیم دایره در آن حلقه ها جای می گرفت و مادربزرگ چند بار کلید را در آن می چرخاند تا قفل شود.

کلید به رنگ قهوه ای سوخته بود و شبیه پیچ، خطوط دایره ای به دور آن چرخیده بود. دنباله این کلید، نخی کلفت و خاکی رنگ، به طول بیست سی سانت داشت که به روسری گلدار و بلند مادربزرگ گره می خورد. گاهی هم برای اطمینان بیشتر آن را از سوراخ جا دکمه ای جلیقه رد می کرد.

جواب انشا صفحه 42 درس سوم نگارش هشتم

یکی از موضوع های زیر را انتخاب کنید و با توجه به آموزه های این درس، (خوب و دقیق دیدن) درباره آن بنویسید.

آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید. ⚫ مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه ⚫ دیدن مورچه ای که باری را می کشد. ⚫ دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو ⚫ صحنه ورود یک موش به خانه



نکته: در این بخش به عنوان نمونه، انشای دو مورد از موضوع های گفته شده را برایتان آماده کرده ایم.

انشا در مورد آنچه در مسیر خانه تا مدرسه می بینید

بخش آغازین (مقدمه): محیط اطراف ما شامل پدیده ها و ساختمان ها و موجودات بسیاری است که گاهی شاید بی تفاوت از کنار آنها بگذریم.

بخش میانی (بدنه): خانه ی ما در انتهای یک کوچه ی طولانی و بلند قرار دارد، هر روز صبح زود از خواب بیدار شده و بعد از پوشیدن لباس های مدرسه وارد کوچه می شوم، بچه های دیگر را می بینم که یکی یکی از خانه ها بیرون می آیند و به مدرسه می روند همگی آن ها چه دختر چه پسر لباس های فرم مدرسه را بر تن دارند.

معمولا تند تند قدم بر می دارم و به همین خاطر در مدت زمان کمی به سر کوچه می رسم، خیابان شلوغ است و مردم برای رفتن به سر کار و مدرسه عجله دارند، اکثر مغازه ها در این ساعت از صبح تعطیل هستند و صاحبان آن ها همگی کرکره ها را پایین داده و قفل زده اند.

خانه ی دوستم چند کوچه پایین تر قرار دارد، یکی یکی کوچه ها را رد می کنم و بالاخره به کوچه ای می رسم که خانه ی او در آن جاست، وارد کوچه می شوم و بعد از چند دقیقه جلو در خانه ی دوستم که یک در بزرگ سفید است توقف می کنم، دستم را روی زنگ می گذارم، او جواب می دهد و زمانی که مطمئن می شود من پشت در هستم در را باز می کند.



وارد حیاط می شوم، حیاط آن ها بزرگ است و در وسط آن یک قسمت خالی از موزاییک قرار دارد که درون آن یک بوته ی گل محمدی خود نمایی می کند، در فصل بهار این بوته پر از گل های زیبا و خوش عطر محمدی می شود و من در چند دقیقه ای که منتظر دوستم هستم به گل ها نگاه می کنم و از زیبایی شان لذت می برم.

طبق معمول چند دقیقه ای طول می کشد تا دوستم تند تند لباس هایش را بپوشد و لقمه ای که مادرش برایش آماده کرده را با عجله بخورد و به حیاط بیاید، زمانی که او را می بینم لبخند می زنم و مثل همیشه غر می زنم که چرا زودتر آماده نمی شود تا من معطل نشوم و او هم قول همیشگی اش را تکرار می کند و می گوید: باشه از فردا سر وقت آماده می شم.

این بار همراه دوستم با هم وارد کوچه می شویم و با عجله خود را به خیابان می رسانیم، چون مسیر مدرسه کمی دور است در ایستگاه و کنار چند نفر دیگر منتظر اتوبوس می شویم، چند دقیقه بعد اتوبوس از راه می رسد اما بسیار شلوغ است ما به هر سختی شده خود را در اتوبوس پر از آدم جا می دهیم و اتوبوس بعد از بستن در ها حرکت می کند.

تقریبا 10 دقیقه ای طول می کشد تا بالاخره اتوبوس کنار ایستگاهی که سر کوچه ی مدرسه ی ماست توقف می کند، همراه دوستم پیاده می شویم و چون دیر شده است دوان دوان خود را به حیاط مدرسه می رسانیم.

بخش پایانی (نتیجه): نمیدانم اینکه مدرسه به خانه ما دور است خوب است یا نه! بدی آن این است که صبح ها باید زودتر از خواب بیدار شوم و خوبی آن هم این است که می توانم با دوستانم در ایستگاه اتوبوس صحبت کنم.

انشا در مورد مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه

بخش آغازین (مقدمه): هر یک از ما در زندگی مان آرزوهایی داریم که دوست داریم سریعتر برآورده شود و برایمان مهم نیست در چه شرایطی باشد. مهم این است که آنچه در فکر ما و ذهن ما شبانه روز مرور می شود به حقیقت بپیوندد.

بخش میانی (بدنه):

هنوز که هنوز است بعد از گذشته یک سال از آن خواب خوش اش را می بینم. شاید این سوال برایتان پیش بیاید درباره چه چیزی حرف می زنم برای تان تعریف می کنم. من از آرزوی حرف می‌زنم که درست یک سال پیش در شب تولدم برآورده شد. رفتن به ورزشگاه و تماشای فوتبال تیم مورد علاقه ام کادویی بود که پدرم به من هدیه داد. رفتن به ورزشگاه رویایی بود که تنها در ذهنم وجود داشت و حالا پدرم آن رویا را برای من به حقیقت تبدیل کرده بود.

تصور اینکه من آن شب از شادی گریه می کردم و می خندیدم شاید برای تان سخت باشد اما این واقعیت داشت و من از خوشحالی روی پاهایم بند نبودم. فردا وقتی به ورزشگاه رفتم پشت دروازه حریف نشستیم شاید هر کسی دوست نداشته باشد آنجا بنشیند چون دیدن بازی از آنجا مقداری سخت است. اما با این حال برای من مهم این بود که می توانم بازی مورد علاقه ام را تماشا کنم.

وقتی بازی شروع شد طرفداران تیم حریف برای ما کری خواندند و با بوق های مخصوص صداهای عجیب در می آوردند. تیم ما هم بیکار نبود و با موج مکزیکی انرژی درون خودمان را بیرون می ریختیم. وقتی بازی شروع شد همه برای تماشای بازی سر پا ایستادند. قد من کمی کوتاه بود و نمی توانستم بازی را به خوبی ببینم و ناچار شدم از روزنه ای که در تور دروازه قرار داشت بازی را نگاه کنم.

در دقیقه های آخر تیم ما دو گل به تیم حریف زد در گل دوم توپ به سمت ما پرتاب شد خیلی دلم می خواست که توپ را بگیرم انگار خدا صدایم را شنید و پدرم توانست توپ را بگیرد. از خوشحالی فریاد زدم و دیگر توپ را به آنها پس ندادم و حالا آن توپ در جعبه ای زیبا که برای آن درست کردم در گوشه اتاقم خودنمایی می کند و شادی آن روز را در ذهنم یادآور می کند.

بخش پایانی (نتیجه): می توان شاد بود و شادی کرد به شرط اینکه زندگی را برای خودمان سخت نگیریم و به چیزهای کوچک قانع باشیم.

پاسخ درست نویسی صفحه ۴۴ درس سوم نگارش هشتم

جمله های زیر را ویرایش کنید:

مردمی با مشت های گره کرده که پیش می رفتند را دیدم.

پاسخ: مردمی را که با مشت های گره کرده که پیش می رفتند دیدم

گلی که بوی خوشی داشت را بوییدم.

پاسخ: گلی را که بوی خوشی داشت بوییدم

جواب مثل نویسی و باز آفرینی مثل صفحه 45 و 46 درس 3 نگارش هشتم

نوشته زیر را بخوانید، اصل ضرب المثل را با شکل گسترش یافته آن مقایسه کنید. (صفحه 45)

اکنون، ضرب المثل زیر را به شیوه باز آفرینی گسترش دهید.

ضرب المثل : «کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.»

بازآفرینی ضرب المثل صفحه ۴۶ درس سوم نگارش هشتم

بازآفرینی ضرب المثل کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد :

روزی روزگاری در یکی از روزهای خوب بهاری کلاغی به رنگ شب در آسمان آبی پرواز می کرد و از پس دشت ها و کوه ها گذر می کرد تا که چشمش به گوشه ایی از کوهی زیبا که آبشار از میانه کوه جاری بود و گل های رنگارنگ و خوش عطر دیده می شد نظرش را جلب کرد و به سمت خود کشید. کلاغ به سمت آن منظره ی زیبا رفت و در گوشه ایی فرود آمد.

در حالی که بسیار مجذوب آن تصویر زیبا شده بود. ناگهان چشمش به کبکی زیبا و خوش رنگ که هر پرش رنگی و جلوه ایی زیبا داشت خورد. کبک بسیار خرامان خرامان راه می رفت و با ناز و عشوه گام های خود را بر زمین می گذاشت. کلاغ از دیدن چنین منظره ایی بسیار متحیر شد به طوری که نمی توانست چشم از کبک بگیرد.

اما به دلیل ظاهر زشت و سیاهش خجالت کشید که جلو رود و با کبک طرح دوستی بریزد. با خود گفت: من نیز باید شایسته و سزاوار کبک باشم تا او نیز با من دوست شود. در گوشه ایی پنهان شد و خود را لابه لای شاخ و برگ استتار کرد تا از دور تماشای هنرنمایی کبک باشد و از کبک نوع راه رفتن او را بیاموزد. روزها گذشت و هر روز کلاغ به تماشای کبک می پرداخت و هر چه که کبک انجام می داد کلاغ نیز سعی در تکرار تقلید او می کرد، اما هر چه بیشتر تلاش می کرد کمتر به نتیجه ی دلخواهش می رسید تا اینکه گذشت و گذشت و کلاغ هیچ یک از کارها و شیوه های کبک را نیاموخت.

تصمیم گرفت که از آنجا برود و از دوستی با کبک صرف نظر کند اما کمی که راه رفت متوجه شد که حتی راه رفتن عادی خودش را نیز فراموش کرده است و اینگونه بود که کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خود را هم فراموش کرد. بیاییم زندگی و روش خود را طی کنیم و از تقلید و تکرار کارهای بیهوده دست بکشیم زیرا با اینکار شخصیت و خود واقعیمان را نیز از یاد می بریم.

خداوند در سیرت و وجود هر کسی هدف و استعداد خاصی نهاده و با تقلید از دیگران تنها این استعدادها زیر خاکستر پنهان می شوند. بلکه تنها کارهای ناخوشایند و نادرست شعله می کشند و در نهایت ذات و خود انسان را می سوزاند.

همچنین بخوانید: جواب درس اول نگارش هشتم

توجه: شما دانش آموزان عزیز اگر می خواهید به راحتی به جواب های نگارش هشتم دسترسی داشته باشید، تنها کافیه جواب درس مورد نظرتان را به همراه عبارت « ماگرتا » در گوگل جست و جو کنید.

در این مقاله جواب فعالیت های صفحه 41 ، 42 ، 44 ، 45 و 46 درس 3 سوم کتاب نگارش هشتم را به صورت کامل بررسی کردیم، شما دانش آموزان عزیز می توانید از قسمت دیدگاه، نظرات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید.

زنجیران

هم‌بنیانگذار ماگرتا ، عاشق دنیای وب و ۷ سالی ست که فعالیت جدی در حوزه اینترنت دارم. تخصص من تولید محتوایی‌ست که مورد نیاز مخاطبان است. مدیر ارشد تیم شبکه های اجتماعی سایت هستم. به قول ماگرتایی‌ها وقت بروز شدنه !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.