ادبیاتفرهنگ و هنر

معنی کلمات و آرایه های ادبی روان خوانی جوانه و سنگ فارسی هشتم

معنی روان متن و معنای لغات روان خوانی جوانه و سنگ فارسی هشتم به همراه آرایه های ادبی و دانش زبانی

معنی درس روان خوانی جوانه و سنگ فارسی کلاس هشتم که شامل معنی لغات و کلمات ، آرایه های ادبی و معنای قسمت های سخت روان خوانی جوانه و سنگ ادبیات فارسی پایه هشتم متوسطه اول می باشد را در ادامه در بخش آموزش و پرورش ماگرتا آماده کرده ایم، همراه ما باشید.

مطلب پیشنهادی: جواب فرصتی برای اندیشیدن صفحه ۲۸ فارسی هشتم
و
معنی لغات درس ۲ دوم فارسی هشتم

معنی کلمات و آرایه های ادبی روان خوانی جوانه و سنگ فارسی هشتم
معنی کلمات و آرایه های ادبی روان خوانی جوانه و سنگ فارسی هشتم

معنی کلمه های مهم روان خوانی جوانه و سنگ فارسی هشتم

ذرات: جمع ذره
زمین تیره: خاک بی روح
از دل زمین: در اعماق زمین
جنب و جوش: هیجان، فعالیت
نگرانی: اضطراب و دلهره
بی حاصل: بی ثمر، بی فایده
بی تاب: نا آرام

طراوت: تازگی، سرسبزی
اندوه: غم
بال زنان: پرواز کنان
ظریف: زیبا و لطیف
دور و بر: اطراف
از اینجا می گذشتم: عبور می کردم
سیراب شدن: برطرف شدن تشنگی

عطر: بوی خوش
توری: بسیار نازک
افق: کرانه آسمان
نظر: دیده، چشم
خزیدن: حرکت مارگونه
خیره شد: نگاه یکسره، زُل زد
آسوده: راحت

راضی: قانع، خشنود
ارمغان: سوغات، هدیه
طعم: مزه
گوارا: خوشمزه
دلپذیر: پسندیده، مطبوع
گریخته بود: فرار کرده بود
می مکید: می نوشید
بهت: تعجب، حیرت، سرگردانی
زلال: پاک، روشن

آرایه های ادبی و دانش زبانی روان خوانی جوانه و سنگ فارسی هشتم

خاک تشنه تکانی خورد و ذرات ریز آن جابه جا شدند. جنب و جوشی ناآشنا، زمین تیره را در خود گرفت. موجود تازه، سر از خاک بیرون آورد. جوانه ای در حال به دنیا آمدن بود. جوانه تلاش می کرد سرش را از دل خاک تیره بیرون بیاورد. ذرّات سنگین خاک را کنار می زد. دستش را به دانه های شن می گرفت و خودش را بالا می کشید. سرانجام، پس از چند ساعت تلاش، آرام آرام سینه خاک را شکافت و سرش را بیرون آورد. پیش پایش سنگ بزرگی بر زمین نشسته بود.

جوانه نگاهی به سنگ کرد؛ نفس راحتی کشید و گفت: «آه! نمی دانی زیر زمین چقدر تاریک بود!»

آرایه های ادبی: جوانه در حال به دنیا آمدن بود: کنایه از روییدن
خاک تیره: کنایه از بی روح بودن خاک
سینه خاک: اضافه استعاری
سینه خاک را شکافت: کنایه از اینکه از خاک بیرون آمد


بعد، سرش را بالا آورد و به آسمان نگاه کرد. خورشید نور گرمش را به صورت او پاشید. جوانه اخم هایش را در هم کشید. سنگ لبخندی زد و با مهربانی گفت: «جوانه عزیز، به سرزمین ما خوش آمدی! سالهاست که در اینجا جوانه ای سر از خاک بیرون نیاورده است!» جوانه با نگرانی به اطراف نگاه کرد. سنگ پرسید: «به دنبال چیزی می گردی؟» جوانه گفت: «بله، تشنه ام، آب می خواهم.»

سنگ گفت: «اینجا سرزمین خشک و بی آبی است. تو تنها جوانه ای هستی که در این سرزمین بی حاصل سر از خاک بیرون آورده ای.»

جوانه دوباره نگاه نگرانش را به اطراف دوخت و لب های خشکش را چند بار باز و بسته کرد. تشنگی او را بی تاب کرده بود. با ناراحتی گفت: «من جوانۀ کوچکی هستم. به آب نیاز دارم. اگر آب به من نرسد، از تشنگی می میرم!»

آرایه های ادبی: سر از خاک بیرون نیاورده است: کنایه از اینکه نروییده است

نکات دستوری: جوانه عزیز، به سرزمین ما خوش آمدی / جوانه عزیز: منادا


سنگ گفت: «تو جوانه زیبایی هستی! تو به این سرزمین بی حاصل شادی و طراوت بخشیده ای. من برای نجات تو، آب را از هر جا که باشد، به این سرزمین خشک دعوت می کنم.» جوانه دهان خشکش را باز کرد تا چیزی بگوید اما اندوه تشنگی و خستگی راه، او را از پای درآورده بود. سرش را روی زانوی سنگ گذاشت و بی حال و خسته به خواب رفت. سنجاقک زیبایی بال زنان از راه رسید. بال های ظریف سنجاقک در روشنایی روز می درخشید. بالای سر سنگ که رسید، سنگ از زیر بال های او آسمان را نگاه کرد. آسمان از زیر بال های سنجاقک آبی تر دیده می شد. سنجاقک کمی دور و بر جوانه چرخید و بعد کنار سنگ روی زمین نشست.

سنجاقک رو به سنگ کرد و گفت: «دیروز وقتی از اینجا می گذشتم، جوانه ای در کنار تو نبود.»

آرایه های ادبی: به این سرزمین خشک دعوت می‌کنم: کنایه از می آورم
او را از پای درآورده بود: کنایه از ضعیف و ناتوان شده بود


سنگ گفت: «این جوانه زیبا، همین چند لحظه پیش سر از خاک بیرون آورد اما تشنگی و خستگی راه، او را از پای درآورده است. اگر آب به او نرسد، در این سرزمین گرم و خشک از تشنگی می میرد. من در جست و جوی راهی هستم تا جوانه را از مرگ نجات بدهم.»

سنجاقک گفت: «تو سنگ مهربانی هستی ولی سنگ چطور می تواند به یک گیاه تشنه کمک کند؟!»

سنگ گفت: «اگر تو کمک کنی، ریشه خشک این جوانه سیراب می شود. من مرداب پیری را می شناسم که سالهاست در چند قدمی اینجا به خواب رفته است. سنجاقک مهربان! پیش مرداب برو و او را از خواب بیدار کن. به او بگو در نزدیکی تو جوانه ای در حال مرگ است. بگو اگر خودت را به او برسانی سبز می شود و همه جا را از زیبایی و عطر خود پر می کند.»

سنجاقک به هوا پرید. بال های توری اش را تکان داد و فریاد زد: «من برای جوانه آب می آورم.»

آرایه های ادبی: تو سنگ مهربانی هستی ولی سنگ چه طور می تواند به یک گیاه تشنه کمک کند؟: استفهام انکاری
ریشه: مجاز از تمام گیاه
چند قدمی: کنایه از فاصله کم
او را از خواب بیدار کن/ خواب: استعاره از رکود و توقف
سنجاقک به هوا پرید: کنایه از خوشحالی فراوان


جوانه با شنیدن اسم آب، چشم هایش را باز کرد و سرش را بالا آورد و سنجاقک را، تا زمانی که در افق از نظر ناپدید می شد، نگاه کرد. بعد جوانه لبخند غمگینی زد. نور کم رنگ شادی، در قلبش جان گرفت. با خوشحالی و امید دوباره سرش را روی زانوی سنگ گذاشت و چشم هایش را بست.

سنگ با بی صبری در انتظار بازگشت سنجاقک بود. گاهی، چشم هایش را می بست و به فکر فرو می رفت. به سبزه ها و جوانه های بی شماری فکر می کرد که پس از جاری شدن مرداب، به دنیا می آیند.

آرایه های ادبی: لبخند غمگین: تناقض یا پارادوکس
نور کم رنگ شادی/ نور شادی: اضافه تشبیهی


هوا گرمتر شده بود. خورشید هر لحظه نور گرم و سوزانش را بیشتر بر سینه زمین پهن می کرد. در اطراف سنگ، همه چیز آرام بود. تنها گاهی بوته های خار تکانی می خوردند و یا صدای خزیدن حشره ای بر زمین گرم، به گوش می رسید. سنگ خسته بود. پشتش از تابش نور خورشید گرم شده بود.

چشمهایش را برهم گذاشت و آرام آرام به خواب رفت اما ناگهان از دنیای خواب و خیال بیرون آمد و دوباره به افق خیره شد. اندیشه تشنگی جوانه، لحظه ای او را آرام نمی گذاشت. سنگ در انتظار بازگشت سنجاقک، لحظه ها را می شمرد.

آرایه های ادبی: سینه زمین: اضافه استعاری
دنیای خواب و خیال: اضافه تشبیهی
لحظه ها را می شمرد: کنایه از انتظار کشیدن


سنجاقک بال زنان خود را به مرداب رساند. مرداب آسوده و بی خیال زیر نور داغ خورشید دراز کشیده و به خواب رفته بود. کمی آن طرف تر، گیاه کوچکی از تشنگی مرده بود. دست های گیاه به طرف مرداب دراز شده بود؛ مثل این بود که در آخرین لحظه های زندگی خود می خواسته چیزی به مرداب بگوید.

سنجاقک به مرداب، که از زندگی آرام و یک نواختش راضی بود، نگاه کرد. قلبش از درد فشرده شد. بال هایش را به هم زد و روی یکی از نی های درون مرداب نشست و آن را تکان داد. مرداب حرکتی کرد و با ناراحتی گفت: «چه کسی می خواهد خواب راحت را از من بگیرد؟» سنجاقک گفت: «دوست من! در چند قدمی تو جوانه ای در حال مرگ است. جوانه تشنه است و آب می خواهد. اگر خودت را به او برسانی، سبز می شود و همه جا را از زیبایی و عطر خود پُر می کند.»

آرایه های ادبی: دست های گیاه به طرف مرداب دراز شده بود: کنایه از بیان نیاز
قلبش از درد فشرده شد: کنایه از ناراحتی


مرداب اخم هایش را در هم کشید و گفت: «من سرسبزی و طراوت را دوست ندارم! زودتر از پیش من برو تا بقیه خواب های خوشم را ببینم!» سنجاقک با غم و اندوه به مرداب نگاه کرد. مرداب دوباره به خواب فرو رفته بود. همه جا ساکت و آرام بود. تنها گاهی، صدای بال زدن پرنده ای سکوت تلخ مرداب را می شکست. سنجاقک به هوا پرید و بالزنان خودش را به جوانه و سنگ رساند.

آرایه های ادبی: سکوت تلخ مرداب: حس آمیزی
سکوت را می شکست: کنایه از اینکه صدا می آمد


لب های خشک جوانه با دیدن سنجاقک به خنده باز شد و با خوشحالی گفت: «سنجاقک مهربان! برایم از مرداب بگو. از سرسبزی و آب بگو. آیا مرداب قبول کرد خودش را به من برساند؟» سنجاقک گفت: «اگر مرداب راه می افتاد و بر زمین جاری می شد، دیگر مرداب نبود، جویبار بود، یا رودخانهٔ قشنگی بود که طراوت و سرسبزی را به این دشت بی حاصل به ارمغان می آورد اما مرداب گفت که طراوت و سرسبزی را دوست ندارد.»

آرایه های ادبی: از مرداب بگو، از آب بگو / آب و مرداب: سجع


سنگ آهی کشید و به آسمان نگاه کرد. بر زمینه آبی آسمان، پرنده ای در پرواز بود. پرنده آن قدر بالا بود که مثل نقطهٔ سیاه کوچکی به نظر می رسید. سنگ با نگاهی غمگین او را دنبال کرد. بعد آهی کشید و با ناامیدی گفت: «بله، مرداب طراوت و سرسبزی را دوست ندارد. مرداب از جنس جویبار و رود و دریاست ولی قلبش از سنگ است. دل مرداب حتی از بدن من هم سخت تر است. او خشک شدن جوانه ها و گل ها را می بیند اما دستش را برای نجات آنها دراز نمی کند.»

آرایه های ادبی: پرنده آن قدر بالا بود که مثل نقطه سیاه: تشبیه
قلبش از سنگ است: کنایه از بی رحمی
دستش را برای نجات آنها دراز نمی کند: کنایه از کاری نکردن، عدم توجه به دیگران


جوانه با ناامیدی سرش را پایین انداخت. اندوه زیادی در قلب کوچکش لانه کرده بود. تشنگی داشت کم کم او را از پای در می آورد. اندوه بزرگ جوانه، سنگ را هم آزار می داد. حشره کوچک با شتاب از کنار سنگ گذشت و خودش را درمیان شاخه های یک بوته خار پنهان کرد. سنگ، به نقطه ای که حشره در آنجا پنهان شده بود، خیره شد. بعد، سرش را بالا آورد و به بوته خار نگاه کرد. بوته خار با تعجب گفت: «چرا این طور به من خیره شده ای؟»

سنگ به خود آمد و گفت: «ای بوته خار، تو همیشه سرسبزی. بگو که برای ادامۀ زندگی آب را از کجا به دست می آوری؟»

بوته خار گفت: «آب را برای چه می خواهی؟»

سنگ، جوانه را که بی حال و ناتوان بر زمین افتاده بود، به بوته خار نشان داد و گفت: این جوانه تشنه است و آب می خواهد. چگونه می توانم ریشهٔ خشک او را سیراب کنم؟»

بوته خار گفت: «سالهاست که خاک شور این دشت، طعم گوارای آب را نچشیده است. در این زمین خشک، نه جویباری هست، نه رودی و نه چشمه ای. ما بوته های خار، با ریشه های بلندمان آب را از دل زمین بیرون می کشیم. در این زمین خشک، گاهی جوانه ای سر از خاک بیرون می آورد ولی از تشنگی می میرد. تشنگی، جوانه تو را هم از پای در می آورد.»

آرایه های ادبی: اندوه در قلبش لانه کرده بود: تشبیه قلب به لانه

نکات دستوری: نه جویباری هست، نه رودی (هست) و نه چشمه ای (هست): حذف فعل هست به قرینه لفظی


چیزی در قلب سنگ فشرده شد. اندیشهٔ مرگ جوانه، دلش را به درد آورد. جوانه، که از تشنگی بی تاب شده بود، با ناامیدی خودش را به این طرف و آن طرف می کشید. ریشهٔ کوچکش را برای پیدا کردن آب در دل زمین به هر سویی می فرستاد. خورشید سرش را به سینه آسمان تکیه داده بود و گرمتر از همیشه می تابید. جوانه به سختی نفس می کشید و سنگ با اندوه بسیار به او نگاه می کرد.

آرایه های ادبی: دلش را به درد آورد: کنایه از اندوه و ناراحتی
سینه آسمان: اضافه استعاری


جوانه آرام آرام بر زمین افتاد. انگار چیزی در دل سنگ شکست. قلبش فشرده شد. چشم هایش را بست تا مرگ جوانه را نبیند. چشم های جوانه نیمه باز بود و آخرین نگاه های خود را در جست و جوی آب به روی خاک می فرستاد. دیگر جوانه همه جا را تیره و تار می دید. تاریکی هر لحظه بیشتر می شد اما در لحظه ای که تیرگی می خواست جوانه را برای همیشه در خود بگیرد، ناگهان رطوبت دلپذیر و گوارایی را در ریشه اش احساس کرد. سرش را بالا آورد و فریاد زد: «آب! بوی آب می شنوم!».

آرایه های ادبی: بوی آب می شنوم: حس آمیزی


جوانه تکانی خورد و به جلو نگاه کرد. تیرگی از برابر چشم هایش گریخته بود و او همه چیز را به روشنی می دید. جوانه به زمین خیره شد. آب پاک و درخشانی زیر پایش بر زمین دشت جاری بود. آب به روشنی آفتاب بود و به زیبایی زندگی.

جوانه، با بهت و حیرت به این آب دلپذیر و خنک نگاه کرد. ریشه اش را به دست جریان آب خنک سپرد و برگ های کوچکش را در آب شست. خاک تشنه، آب را با دل و جان می مکید. جوانه با تعجب به اطراف نگاه کرد تا سرچشمهٔ این آب دلپذیر را پیدا کند اما ناگهان بر جای خود خشکش زد: سنگ شکافته شده بود و از قلب او، چشمهٔ پاک و زلالی می جوشید.

آرایه های ادبی: آب به روشنی آفتاب: تشبیه آب به آفتاب/ (وجه شبه: روشنی)
آب به زیبایی زندگی: تشبیه آب به زندگی/ (وجه شبه: زیبایی)
دل و جان: مجاز از تمام وجود
بر جای خود خشکش زد: به کنایه متعجب و متحیر شد

نکات دستوری: آب به روشنی آفتاب بود و به زیبایی زندگی (بود): حذف فعل بود به قرینه لفظی

همچنین بخوانید: معنی لغات درس ۳ فارسی هشتم

به پایان مقاله معنای کلمات و آرایه های ادبی و زبانی روان خوانی جوانه و سنگ فارسی هشتم رسیدیم، جهت مطالعه جواب سایر صفحات کتاب فارسی شماره صفحه مورد نظر را به همراه «ماگرتا» در گوگل سرچ کنید.

زنجیران

هم‌بنیانگذار ماگرتا ، عاشق دنیای وب و ۷ سالی ست که فعالیت جدی در حوزه اینترنت دارم. تخصص من تولید محتوایی‌ست که مورد نیاز مخاطبان است. مدیر ارشد تیم شبکه های اجتماعی سایت هستم. به قول ماگرتایی‌ها وقت بروز شدنه !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 − هشت =