جواب درس ۶ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای 🎭 گسترش محتوا (۲): شخصیت
گام به گام پاسخ نامه و حل پرسش های فعالیتهای صفحه 70 - 71 - 72 - 74 و 76 و کارگاه نوشتن صفحه 78 - 80 و 81 و حکایت نگاری صفحه 82 درس 6 کتاب فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای و کار و دانش
جواب درس ششم فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای؛ در این نوشته جواب فعالیتهای صفحه ۷۰، ۷۱، ۷۲، ۷۴ و ۷۶ و کارگاه نوشتن صفحه ۷۸، ۸۰ و ۸۱ و حکایت نگاری صفحه ۸۲ کتاب فارسی و نگارش یازدهم هنرستان را در اختیار شما دانش آموزان عزیز قرار دادهایم. در ادامه با بخش آموزش و پرورش ماگرتا همراه ما باشید.
پاسخ درس بعدی: جواب درس هفتم فارسی یازدهم فنی حرفهای

جواب فعالیت ۱ صفحه ۷۰ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
چند تن از افراد پیرامونتان را به عنوان موضوع نوشته انتخاب کنید و نام آنها را بنویسید.
✅ جواب: همکار – هم کلاسی – چشم پزشک – همسایه – بقال محله – راننده تاکسی
جواب فعالیت ۲ صفحه ۷۱ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
یکی از موضوع هایی را که در فعّالیت نوشتید، انتخاب کنید و با تجسّم شخصیت، ویژگی های او را مانند جدول صفحه قبل بنویسید.
✅ جواب: همسایه (آقا ناصر)
| ظاهری | رفتاری |
|---|---|
| بالای ۵۰ سال | اخمو |
| چهره سفید | جدی |
| موهای کم پشت | خسیس |
| چشمان روشن | اهل پیاده روی با سرعت |
| قد متوسط | گیاه خوار |
| چاق | فراری از مردم |
| سبیل کم پشت | متأهل |
| یک کت رنگ پریده زغالی | کارمند |
جواب فعالیت ۳ صفحه ۷۲ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
با توجه به طرح اولیه نوشته خود، به پرسش های زیر پاسخ دهید.
🟥 بندهای میانی نوشته شما چند بند موضوعی دارد؟
✅ جواب: پنج بند
🟥 در بندهای میانی، درباره چه موضوعاتی می خواهید بنویسید؟
✅ جواب:
۱) معرفی آقا ناصر با توجه به ویژگی های ظاهری
۲) معرفی آقا ناصر با توجه به ویژگی های رفتاری
۳) توصیف جزئیات شخصیت آقا ناصر
جواب فعالیت ۴ صفحه ۷۴ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
با توجه به طرح نوشته خود، پیش نویس آن را بنویسید.
✅ جواب:
بند آغازین (مقدمه): یادم هست در کودکی، اولین باری که ضرب المثل «فلانی جون به عزرائیل نمی ده» را شنیدم، از مادرم پرسیدم که این حرف یعنی چه مادرم گفت: «یعنی فلانی انقدر آدم خسیس و جون دوستیه که حاضر نیست بمیره و جونش رو به حضرت عزرائیل بده.» با همان بچگی ام گفتم: «این که بد نیست؛ منم بزرگ شم جونمو به عزرائیل نمیدم.» مادرم گفت: «خدا نکنه بچه جون! وای بلا به دور»
بندهای میانی (بدنه): همسایه ما. آقا ناصر، به خساست شهرت دارد. آقا ناصر میانسال است و ۵۰ سال را رد کرده است. موهای کم پشتی دارد و چشمانی روشن، بیشتر مواقع اخم کرده و کمتر اتفاق می افتد که لبخند بزند. همیشه یک کت زغالی رنگ پریده به تن دارد و همه جا با آن دیده می شود. آقا ناصر متأهل است و دو پسر ۱۰ و ۱۶ ساله دارد، آنها هم مثل پدرشان کم می خندند و کمتر با بچه های محل بُر می خورند. پسر بزرگ ترش تابستان ها کار می کند. هر کاری بشود، فرق ندارد؛ مهم این است که دستش جلوی پدرش دراز نباشد.
خانواده آقا ناصر از هفت روز هفته، هشت روز کدو و بادمجان می خورند! آخر آقا ناصر اعتقادی به گوشت ندارد و می گوید: «گوشت ضرر داره، آدم نقرس می گیره.»
آقا ناصر هر وقت هم من را می بیند، بادی در گلو می اندازد و با صدایی نخراشیده می گوید: «پسر، پول را بدان! پولی که با زحمت به دست می آید، نباید به سادگی خرج شود.» و محکم پشت کمرم می زند. خلاصه که آقا ناصر، آدم ناخن خشکی است و جان به عزرائیل نمی دهد!
بند پایانی (نتیجه گیری): پدرم می گوید در یک مقاله خوانده که منشا خسَت افراد در مغز است. اگر به این پرسش، پاسخ داده شود که چرا برخی افراد خسیس یا ولخرج هستند، می توان به راهکارهای عملی برای رهایی از آن رسید. امیدوارم هر چه زودتر بتوانند ریشه این خصلت ناپسند را بیابند تا آقا ناصر و امثال آقا ناصر درمان شوند و دیگر مورد قضاوت قرار نگیرند.
جواب فعالیت ۵ صفحه ۷۶ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
پیش نویس نوشته خود را بخوانید و آن را گسترش دهید.
نکته: بخش هایی که قرمز هستند به متن اضافه شده اند و بخش های خط خورده نیز از متن حذف شده اند.
✅ جواب:
بند آغازین (مقدمه): یادم هست در کودکی، اولین باری که ضرب المثل «فلانی جون به عزرائیل نمی ده» را شنیدم، از مادرم پرسیدم که این حرف یعنی چه مادرم گفت: «یعنی فلانی انقدر آدم خسیس و جون دوستیه که حاضر نیست بمیره و جونش رو به حضرت عزرائیل بده.» با همان بچگی ام گفتم: «این که بد نیست؛ منم بزرگ شم جونمو به عزرائیل نمیدم.» مادرم گفت: «خدا نکنه بچه جون! وای بلا به دور»
بندهای میانی (بدنه): همسایه ما. آقا ناصر، بین در و همسایه به خساست شهرت دارد. خانواده آقا ناصر سال هاست که در محل ما ساکن هستند و کوچک و بزرگ، آنها را می شناسند. آقا ناصر میانسال است و ۵۰ سال را رد کرده است. موهای کم پشتی دارد و چشمانی روشن، بیشتر مواقع اخم کرده و کمتر اتفاق می افتد که لبخند بزند. او کارمند ادارهپست ثبت اسناد است؛ از آن کارمندهای جدی و بداخلاق.
همیشه یک کت زغالی رنگ پریده به تن دارد و همه جا با آن دیده می شود. آقا ناصر متأهل است و دو پسر ۱۰ و ۱۶ ساله دارد، آنها هم مثل پدرشان کم می خندند و کمتر با بچه های محل بُر می خورند. پسر بزرگ ترش تابستان ها کار می کند. هر کاری بشود، فرق ندارد؛ مهم این است که دستش جلوی پدرش دراز نباشد.
خانواده آقا ناصر از هفت روز هفته، هشت روز کدو و بادمجان می خورند! آخر آقا ناصر اعتقادی به گوشت ندارد و می گوید: «گوشت ضرر داره، آدم نقرس می گیره.» آقا ناصر هر وقت هم من را می بیند، بادی در گلو می اندازد و با صدایی نخراشیده و ابروهای گره خورده می گوید: «پسر، پول را بدان! پولی که با زحمت به دست می آید، نباید به سادگی خرج شود.» و محکم پشت کمرم می زند. خلاصه که آقا ناصر، آدم ناخن خشکی است و جان به عزرائیل نمی دهد!
بند پایانی (نتیجه گیری): پدرم می گوید در یک مقاله خوانده که منشا خساست در مغز افراد است. اگر به این پرسش، پاسخ داده شود که چرا برخی افراد خسیس یا ولخرج هستند، می توان به راهکارهای عملی برای رهایی از آن رسید. امیدوارم هر چه زودتر بتوانند ریشه این خصلت ناپسند را بیابند تا آقا ناصر و امثال آقا ناصر درمان شوند و دیگر مورد قضاوت قرار نگیرند.
جواب فعالیت ۶ صفحه ۷۶ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
اکنون متن نوشته خود را به طور کامل پاک نویس کنید.
✅ جواب:
بند آغازین (مقدمه): یادم هست در کودکی، اولین باری که ضرب المثل «فلانی جون به عزرائیل نمی ده» را شنیدم، از مادرم پرسیدم که این حرف یعنی چه مادرم گفت: «یعنی فلانی انقدر آدم خسیس و جون دوستیه که حاضر نیست بمیره و جونش رو به حضرت عزرائیل بده.» با همان بچگی ام گفتم: «این که بد نیست؛ منم بزرگ شم جونمو به عزرائیل نمیدم.»
بندهای میانی (بدنه): همسایه ما. آقا ناصر، بین در و همسایه به خساست شهرت دارد. خانواده آقا ناصر سال هاست که در محل ما ساکن هستند و کوچک و بزرگ، آنها را می شناسند. آقا ناصر میانسال است و ۵۰ سال را رد کرده است. موهای کم پشتی دارد و چشمانی روشن، بیشتر مواقع اخم کرده و کمتر اتفاق می افتد که لبخند بزند. او کارمند ادارهپست ثبت اسناد است؛ از آن کارمندهای جدی و بداخلاق.
همیشه یک کت زغالی رنگ پریده به تن دارد و همه جا با آن دیده می شود. آقا ناصر متأهل است و دو پسر ۱۰ و ۱۶ ساله دارد، آنها هم مثل پدرشان کم می خندند و کمتر با بچه های محل بُر می خورند. پسر بزرگ ترش تابستان ها کار می کند. هر کاری بشود، فرق ندارد؛ مهم این است که دستش جلوی پدرش دراز نباشد.
خانواده آقا ناصر از هفت روز هفته، هشت روز کدو و بادمجان می خورند! آخر آقا ناصر اعتقادی به گوشت ندارد و می گوید: «گوشت ضرر داره، آدم نقرس می گیره.» هر وقت هم من را می بیند، بادی در گلو می اندازد و با صدایی نخراشیده و ابروهای گره خورده می گوید: «پسر، پول را بدان! پولی که با زحمت به دست می آید، نباید به سادگی خرج شود.» خلاصه که آقا ناصر، آدم ناخن خشکی است و جان به عزرائیل نمی دهد!
بند پایانی (نتیجه گیری): پدرم می گوید در یک مقاله خوانده که منشا خساست در مغز افراد است. اگر به این پرسش، پاسخ داده شود که چرا برخی افراد خسیس یا ولخرج هستند، می توان به راهکارهای عملی برای رهایی از آن رسید.
جواب تمرین ۱ کارگاه نوشتن صفحه ۷۸ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
نوشته های زیر را بخوانید و ویژگی های ظاهری و رفتاری شخصیت های آن را در متن مشخص کنید.
الف) نوجوان که بود تابستانها سرِکار میرفت. یک روز قرار شد همراه خانواده به باغی در خارج از شهر برویم و استراحتی بکنیم؛ وقتی موضوع را به محمد ابراهیم گفتیم، گفت: «من نمیآیم، کار دارم، من توی یک مغازه کار میکنم.» گفتم: «الان که تابستان است و درس و مشق نداری. زندگی هم که رو به راه است پس چرا کار میکنی؟» گفت: «نمیخواهم دائم دنبال بازی باشم. دوست دارم سرِکار بروم.» پرسیدم: «حالا چه کار میکنی؟» گفت: «توی یک مغازه میوه فروشی کار میکنم.» گفتم: «چرا میوه فروشی؟! میرفتی تو یک بزازی کار میکردی که لااقل کارش تر و تمیزتر است.» گفت: «اتفاقا چون کارش سختتر و بیشتر است آن را انتخاب کردهام. در مغازۀ بزازی همهاش باید یک گوشه بنشینم و چرت بزنم.» شهید همّت، عربلو
✅ جواب:
ویژگی های ظاهری: نوجوان – پسر
ویژگی های رفتاری: اهل کار و تلاش زیاد – دنبال بازی نبودن – دوستدار کارهای سخت – مسئولیت پذیر
ب) نشستن در گوشهٔ خاکریز و به فکر فرو رفتن، کار همیشهٔ سيّد بود. او به دوردستها خیره میشد و پرواز آرام کبوترها را که از میان دود و غبارِ انفجار میگذشتند، دنبال میکرد؛ درست مثل زمانی که از کنار گنبد حضرت عبدالعظیم پَر میکشیدند. شهید آوینی، جعفری مطلق
✅ جواب:
ویژگی های ظاهری: مرد
ویژگی های رفتاری: در گوشه ای نشستن و فکر کردن (اهل تفکر) – اهل جبهه و جنگ
جواب تمرین ۲ کارگاه نوشتن صفحه ۸۰ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
موضوعی انتخاب کنید و با رعایت مراحل نوشتن، متنی بنویسید.
✅ جواب:
موضوع: خانم علوی دبیر ریاضی
بند آغازین (مقدمه): پدربزرگم، خدا بیامرز، می گفت هیچ وقت نباید به شنیده ها اعتماد کنی و نباید از روی ظاهر کسی در موردش قضاوت کنید چون در آخر چیزی جز خجالت و پشیمانی نصیبت نمی شود. این حرف پدربزرگ را زمانی متوجه شدم که سرکلاس خانم علوی، دبیر ریاضی کلاس نهم نشستم.
بندهای میانی (بدنه): آن سال، خانم علوی تازه به مدرسه ما آمده بود. خانمی چهل و چند ساله که قدی بلند و پوستی گندم گون داشت. همیشه راست و محکم راه می رفت، انگار عصا قورت داده بود. بسیار خشک و جدی بود و اصلا نمی خندید (یا اینکه ما هیچ وقت خنده او را ندیده بودیم). به زمان خیلی اهمیت م یداد و تا به کلاس می رسید، بدون حرف و حاشیه ای درس را شروع می کرد. سر کلاس هیچکس جرأت نفس کشیدن نداشت؛ چون هیچ وقت روی خوش به بچه ها نشان نمی داد. تنها نکته مثبتی که داشت و همه در موردش حرف میزدند، خوش لباسی اش بود. همیشه شیک پوش و عطر و ادکلن می زد و امکان نداشت یک لباس را دو روز پشت سر هم بپوشد.
با این همه، به دلیل سخت گیری و جدیتش از این درس بیزار بودم و چون سابقه درخشانی در امتحانات ریاضی داشتم، مثل روز برایم روشن بود که روز امتحان حسابی گل خواهم داشت.
پایش را که به کلاس گذاشت، از ترس داشتم سکته می کردم. صدای تپش قلبم را می شنیدم و نمی توانستم آب دهانم را قورت بدهم. برگه سوالات را که روی میزم گذاشت، نفس در سینه ام شد. توانایی گرفتن خودکار را هم نداشتم. دستم فلج شده بود. احساس کردم کلاس دور سرم می چرخد. یک لحظه چشمانم سیاهی رفتو دیگر هیچی نفهمیدم. چند لحظه بعد، چشمانم را باز کردن و خانم علوی را دیدم که آب روی صورتم می پاشید به هوش آمدم؛ اما همچنان از ترس مثل بید می لرزیدم. ناگهان خانم علوی بلند بلند شروع به خندیدن کرد و با لحنی مهربان و صمیمی، مرا در آغوش گرفت و گفت: «یعنی من آنقدر ترسناکم که از دیدنم غش کردی؟ مگه لولو خورخوره دیدی؟» باورم نمی شد که این خانم علوی است که دارد می خندد و مرا در آغوش گرفته…
حالم که جا آمد، کنارم نشست و با مهربانی، سؤالات را یک به یک خواند و کمکم کرد تا جواب بدم. آن روز بهترین امتحان تمام مدت تحصیلم را دادم و از آن روز به بعد دیگر درس ریاضی برایم درسی تلخ و سخت نبود.
بند پایانی (نتیجه گیری): به قول پدربزرگم، هیچ گاه نباید از روی ظاهر کسی، او را مورد قضاوت قرار داد. پایان قضاوت نادرست، پشیمانی و شرمندگی است.
جواب تمرین ۳ کارگاه نوشتن صفحه ۸۱ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
نوشته دوستانتان را براساس معیارهای جدول ارزشیابی درس تحلیل کنید.
✅ جواب: اغلب دوستان در تجسم شخصیت با توجه به ویژگی های ظاهری و رفتاری آن، ایرادهایی داشتند که البته با تمرین بیشتر قابل بهبود است. نوشته ها از انسجام کامل برخوردار نبود و در مواردی گسست (کمبود) مطالب دیده می شد. بیشتر دوستان علائم ویرایشی و نگارشی را به درستی رعایت کرده بودند و شیوه خوانش متن نیز به مراتب بهبود یافته بود.
جواب تمرین حکایت نگاری صفحه ۸۲ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
حکایت زیر را بخوانید و آن را به زبان ساده باز نویسی کنید.
طاووس و زاغی، در صحنِ باغی به هم رسیدند و عیب و هنر یکدیگر را دیدند. طاووس با زاغ گفت: «این موزۀ (کفش) سرخ که در پای توست، لایق دیبای نگارین من است. همان وقت که به وجود میآمدهایم در پوشیدن موزه اشتباه کردهایم. من موزۀ سیاه تو را پوشیدهام و تو موزۀ سرخ مرا.»
زاغ گفت: «برخلاف این است؛ اگر خطایی رفته است، در پوششهای دیگر رفته است. باقی پوششهای زیبای تو مناسب موزۀ من است؛ در آن خوابآلودگی، تو سر از گریبان من درآوردی و من سر از گریبان تو.»
در آن نزدیکی، سنگ پشتی بود و آن مجادله را میشنید؛ سر برآورد که ای یاران عزیز! از این گفتوگوی باطل دست بردارید؛ خدای تعالی همه چیز را به یک کس نداده است. هرکس را به دادۀ خود، خُرسند باید بود و خشنود. بهارستان، جامی (با اندکی تصرف)
✅ جواب: یک طاووس و یک کلاغ در محوطه باغی به هم برخوردند و زشتی و زیبایی یکدیگر را دیدند. طاووس به کلاغ گفت: «کفش های قرمز تو شایسته پوشش ابریشمی من است. هنگامی که آفریده شده ایم، در پوشیدن کفش هایمان اشتباه کرده ایم. من کفش سیاه تو را پوشیدم و تو کفش قرمز مرا». کلاغ گفت: «برعکس این است [که تو گفتی]؛ اگر اشتباهی شده است، در پوشش های دیگر ما صورت گرفته است. سایر پوشش های زیبای تو، مناسب کفش های من است؛ هنگام خواب آلودگی زمان خلقت، لباس هایمان را جابه جا پوشیدیم. در ان نزدیکی، لاک پشتی بود و آن بحث و مشاجره را می شنید؛ سرش را بالا آورد و گفت: «دوستان عزیز، از این گفت و گوی بیهوده دست بردارید؛ خداوند بلند مرتبه همه چیز را به یک کس نداده است. هر کس باید به چیزی که دارد، قانع و راضی باشد».
پاسخ دیگر: در روزی از روزها، طاووس و کلاغی در باغی یکدیگر را ملاقات کردند. در این دیدار، هر یک از آنها زیباییها و هنرهای دیگری را از نزدیک مشاهده کردند. طاووس به کلاغ گفت: “این پای سرخ زیبا که مانند کفشی برای توست، لایق و شایستهی تو نیست؛ بلکه این کفش زیبا باید بر پای من باشد. به نظر میرسد در انتخاب پوششمان اشتباه کردهایم. من کفش سیاه تو را پوشیدهام و تو کفش سرخ من را!”
کلاغ پاسخ داد: “موضوع برعکس است! اگر اشتباهی رخ داده، آن اشتباه در انتخاب لباسهای یکدیگر است. پوشش زیبای تو باید لایق کفش من باشد. در لحظهای که به این دنیا آمدیم، در خوابآلودگی، تو لباسهای من را پوشیدی و من لباسهای تو را.”
در همین حین، لاکپشتی که مجادلهی طاووس و کلاغ را شنیده بود، سرش را از لاک خود بیرون آورد و گفت: “ای دوستان عزیز، از این گفتوگوی بیهوده دست بردارید. خداوند همه چیز را به یک نفر نداده است. هر کس زیبایی خاص خود را دارد و باید به آنچه که دارد راضی و خشنود باشد.”
🔔 توجه: شما دانش آموزان عزیز و کوشا می توانید برای دسترسی سریعتر و بهتر به مطالب کمک درسی کتاب فارسی پایه یازدهم هنرستان، کلمه و عبارت «ماگرتا» را به همراه مطلب مورد نظر خود جستجو کنید.
پاسخ درس قبلی: جواب درس ۵ فارسی و نگارش یازدهم فنی حرفه ای
ℹ️ در انتها امیدواریم که مقاله جواب درس ۶ فارسی و نگارش یازدهم هنرستان، برای شما دانش آموزان عزیز مفید بوده باشد. نظرات خود را در بخش دیدگاه به اشتراک بگذارید.


















