ادبیاتفرهنگ و هنر

معنی کلمات روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم + آرایه های ادبی

معنی روان متن و معنای لغات روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم ، کلمات مهم امتحانی درس شوق آموختن

معنی لغت های روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم و معنای قسمت های سخت و آرایه های ادبی درس شوق آموختن کتاب ادبیات فارسی پایه هشتم به همراه معنای کامل واژه های سخت آن در ادامه در بخش آموزش و پرورش ماگرتا برای شما دانش آموز عزیز فراهم کرده ایم.

مطلب پیشنهادی: جواب فرصتی برای اندیشیدن صفحه ۱۰۶ روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم

معنی کلمات روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم
معنی کلمات روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم

معنی کلمات روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم

  • نوع نثر: ساده و روان
  • کتاب: حکایت زمستان
  • نویسنده: سعید عاکف

اسارت: اسیر بودن
روایت: بیان کردن مطلب یا خبر
اصل و نسب: نژاد و تبار، خاندان، ریشه
مخوف: ترسناک، بیمناک
رژیم بعث: نام حکومت عراق در زمان صدام و به ریاست او
غالب: پیروز، چیره، در اینجا، در این جا به معنی قسمت بیشتری چیزی

اسرا: جمع اسیر، اسیران
اعمال کردن: به کار بستن
کسل: تنبل، بی حوصله
صلیب سرخ: مؤسسه ای جهانی و بی طرف که کارش یاری رساندن به آسیب دیدگان جنگ یا بلایای طبیعی است.
مصمم: ثابت استوار، دارای ارادهٔ، پا برجا

معنی لغت های روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم :

ستودن: ستایش کردن
محوطه: جایی که گرداگرد آن را دیواری احاطه کرده باشد.
مضیقه: تنگنا، سخت گیری کردن
فی المجلس: فوراً، بلا فاصله، همان دم
فضیلت: برتری، ارزش های اخلاقی
ظرف سه روز: طی سه روز

هجی کردن: جدا تلفظ کردن ومشخص کردن حروف و صداهای یک کلمه
تبعید: دور کردن، راندن
مسلط: چیره، ماهر
نابغه: باهوش، کسی که دارای هوش سرشاری است و استعداد فوق العادهٔ دارد.
بعث: نام یکی از حزب های سیاسی عراق یود.
چاق سلامتی: احوال پرسی، خوش و بش
گل از گلش شکفت: چهره اش از شادی درخشید، خشنود و خوشحال شد

همچنین بخوانید: معنی شعر یاد حسین (ع) درس چهاردهم ۱۴ فارسی هشتم

آرایه های ادبی و زبانی درس شوق آموختن فارسی هشتم

حسین علی، یکی از بچّه های خراسانی بود که اصل و نسبش برمی گشت به یکی از روستاهای اطراف قوچان. خودش هم بزرگ شدۀ همان روستا بود.

در اردوگاه های مخوف رژیم بعث، روحیۀ غالب اسرای ایرانی، روحیّۀ مبارزه با سستی و تنبلی بود. تنبلی در آنجا به معنای تسلیم شدن به شرایط سخت اسارت و دست برداشتن از اصول و آرمان ها بود.

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

اصل و نسب ←  مترادف
سستی و تنبلی ← مترادف

با وجود تمام محدودیت هایی که نیروهای صدّام دربارۀ ما اعمال می کردند، بچّه ها برنامه های دینی و فرهنگی و ورزشی خوبی داشتند. حفظ کردن قرآن، دعا و حدیث، امری بود که همه به صورتی خودجوش دنبالش بودند. خود من با وجود اینکه در دوران درس و مدرسه، وضعیت نمره هایم هیچ تعریفی نداشت، توانستم شانزده جزء از قرآن شریف را حفظ کنم. برنامۀ دیگری که انجامش برای اکثر بچّه ها به صورت امری واجب درآمده بود، یادگیری علوم مختلف، زبان عربی و دیگر زبان های خارجی بود.

حسین علی که از بچّه های آسایشگاه ما بود، برخلاف خیلی از اسرا، تن به چنین برنامه هایی نمی داد. البتّه، روحیۀ کسلی نداشت، ولی دل به آموختن و یادگیری نمی داد. یک روز که مأموران صلیب سرخ آمدند و طبق معمول به همه کاغذ دادند تا برای خانواده هایشان نامه بنویسند، حسین علی را دیدم که کاغذ به دست، گوشه ای ایستاده و به این و آن نگاه می کند. می دانستم سواد ندارد ولی رویش نمی شد به کسی بگوید برایش نامه بنویسد.

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

دل نمی داد ← کنایه از تمایل نداشت

رفتم پیشش؛ گفتم: «چیه حسین علی؟ می خوای نامه بنویسی؟»

گفت: «ها.» گفتم: «برای پدر و مادرت؟»

گفت: «برای مادر بزرگم، «گل بی بی»، که خیلی دوستش دارم.»

حسین علی بچه صاف و صادقی بود. تمام دلخوشی او بی بی بود و حالا هم که اسیر شده بود، باز نهایت مقصودش، گل بی بی بود. به او گفتم: «بابا بگذار اون بیچاره راحت باشه.»

رنگش پرید و گفت: «برای چی؟»

گفتم: « آخه…»

فورا گفت: «آخه که چی؟ یعنی می گی مرده می شیم؟ »

گفتم: «شاید بمیریم، شاید شهید بشیم، شایدم هزار و یک بلای دیگر سرمون بیاد.»

یک دفعه قیافه اش جدی شد و مصمم گفت: «تو ممکنه هزار و یک بلا سرت بیاد ولی من مطمئنم که برمی گردم ایران.»

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

رنگش پرید ← کنایه از ترسیدن و متوجه شدن

او از این نظر روحیه خوبی داشت. «حاج آقا ابوترابی» همیشه وجود چنین روحیه پر از امید را در بین اسرا، می ستود. خودش وقت هایی که توی محوطه راه می رفت، بند کتانی هایش را محکم می بست. بعد هم به در اردوگاه اشاره می کرد و می گفت: «به محض اینکه در باز بشه، من اولین نفری هستم که میرم ایران.»

به هر حال، وقتی دیدم حسین علی مصمم است برای بی بی نامه بنویسد، کاغذش را گرفتم و گفتم: «بیا تا برات بنویسم.»

شروع کرد به گفتن. بعد از احوالپرسی و چاق سلامتی، گفت: «بنویس بی بی، من تو رو خیلی دوست دارم، منتظرم که یک روزی از این جا آزاد بشم بیام و یک بار دیگر قصه های قشنگت را گوش کنم.»

اگر به لحاظ کاغذ در مضیقه نبودیم، فکر می کنم به اندازه یک کتاب حرف داشت که برای بی بی بنویسد. به هر حال، آن نامه از طریق مأموران صلیب سرخ به ایران رفت.

مدتی بعد، جواب نامه آمد. خجالت می کشید بیاورد پیش من، ولی به خاطر بی سوادی اش مجبور بود این کار را بکند.

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

احوالپرسی و چاق سلامتی ←  مترادف

نامه را آورد.

وقتی خواندم، چنان گل از گل حسین علی شکفت و نیرو گرفت که گمان می کنم اگر همان موقع در اردوگاه را باز می کردند، تا دهاتشان یک نفس می دوید!

گفتم: «مگه بی بی چی نوشته که این قدر خوش حال شدی؟»

جا خورد. گفت: «خودت که خوندی چی گفته.»

گفتم: «من برای تو خوندم، خودم که نشنیدم که اون چی گفته.»

باز گل از گلش شکفت. گفت: «راست میگی؟!»

گفتم: «آره بابا، من که دقت نمیکنم ببینم اون چی گفته.»

به سبب سادگی زیادی که داشت، باز شروع کرد حرف های او را برایم گفتن. در این لحظه فکری به خاطرم رسید که دیدم بهترین فرصت است برای عملی کردنش.

همین طوری گفتم: «من این خط آخر نامه رو برات نخوندم حسین علی!»

زود گفت: «بگو ببینم چیه؟»

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

گل از گل شکفتن ← کنایه از خوشحال شدن

گفتم: «بی بی نوشته من میدونم که اون نامه رو خودت ننوشتی، تو باید سواددار بشی تا از این به بعد خودت بتونی برای من نامه بنویسی.»

همان جاء فی المجلس، از من خواست که به او خواندن و نوشتن یاد بدهم. من هم، از خدا خواسته قبول کردم.

دیدم بهترین راه تأثیر گذاری روی او، از طریق همین گل بی بی است. در جواب نامهای که از طرف حسین علی نوشتم به عنوان یکی از دوستان او، از بی بی خواستم در جواب نامه هایش، به او تذکرات دینی و مذهبی بدهد. مثلا حسین علی اکثر اوقات، نمازش را آخر وقت می خواند. از بی بی خواسته بودم درباره فضیلت نماز اول وقت، برای او چیزهایی بنویسد و از او بخواهد این کار را بکند.

آمدن نامه بعدی بی بی همان و تغییر حسین علی همان؛ حتی یک نمازش را هم نمی گذاشت از دست برود؛ همه را اول وقت می خواند.

تذکرات لازم دیگر را هم از همین طریق به حسین علی می دادم؛ مثلا به او می گفتم: بی بی گفته چرا با بچه ها شوخی میکنی و اونا رو می زنی؟» یا می گفتم: «بی بی گفته خیلی خوبه که دوشنبه ها و پنج شنبه ها را روزه بگیری.»

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

از دست برود ← کنایه از «فراموش شدن»
همان ← قید تأکید

از همان لحظه ای که این را می شنید، رفتارش را در آن مورد اصلاح می کرد. او کم کم، قرآن خوان و حافظ قرآن هم شد.

جریان سواد دار شدنش هم حکایت جالبی داشت. برای اینکه عراقی ها به ما شک نکنند، تخته سیاه ما باغچه یا هر جای خاکی دیگری بود. من شکل حروف الفبا را با انگشت روی خاک ها می نوشتم و اسمش را به او می گفتم.

قرار بود که هر روز چهار حرف یاد بگیرد ولی چون حافظۀ خوبی داشت، سی و دو حرف را ظرف سه روز یاد گرفت. وسیلۀ کمکیِ دیگری که برای آموزشِ حسین علی به کار می گرفتم، نشریّاتی بود که به زبان فارسی نوشته می شد. از آنها به جای کتاب استفاده می کردم. ظرف یک ماه، کارش به جایی رسید که با گذاشتن حروف در کنار هم، کلمه می ساخت و یا کلمات سخت و آسان را با هجّی کردن حروفشان، به راحتی می خواند.

حدود سه ماه بعد بود که بالأخره موفّق شد اوّلین نامه را با دست خودش برای بی بی بنویس. در آن ایّام، حسین علی به قدری خوش بود که انگار اصلاً احساس نمی کرد در اسارت است. مدّتی بعد، از هم جدا شدیم. او رفت اردوگاهی، من هم رفتم به اردوگاه دیگر.

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

کارش به جایی رسید ← کنیه از «طوری پیشرفت کرد»

یکی دو سال بعد، به دلیل حساسیتی که فرمانده اردوگاه نسبت به من پیدا کرده بود، مرا به تنهایی به اردوگاهی دیگر تبعید کردند. چنین تبعیدی، یکی از شکنجه های بد روحی بود.

یک روز، سر در گریبان، گوشه ای نشسته بودم که دیدم یکی از مأموران صلیب سرخ از کنارم رد شد. یکی از اسرای مترجم هم پشت سرش راه می رفت. این مترجم داشت مثل بلبل با او انگلیسی حرف می زد. گفتم: «چقدر قیافه اش آشناست!»

یک آن از جا پریدم؛ گفتم: «نکنه حسین علی باشه.» ولی باز با خودم گفتم: «حسین علی چاق بود، این لاغره.» دنبالش رفتم. به او که رسیدم، دست زدم روی شانه اش. برگشت طرفم. گفتم: «سلام علیکم.» مرا نشناخت. گفت: «سلام»

بعد هم، خیلی مؤدبانه و با کلاس ادامه داد: «هر چی می خواین به اون بگین، بفرمایین تا ترجمه کنم.»

نکات دستوری و آرایه های ادبی:

چاق و لاغر ← تضاد

منظورش آن مأمور صلیب سرخ بود. گفتم: «نه، من با اینها کاری ندارم؛ من دنبال کسی به اسم حسین علی می گردم.» تا این را گفتم، زود مرا بغل کرد و داد زد: «حسین! خودتی؟!»

مأمور صلیب سرخ برگشت و به او خیره شد. فهمید زیادی احساساتی شده. زد روی شانه ام و گفت: «بذار این بابا رو راه بندازم، الآن می آم.»

آن روز، فهمیدم که او کاملاً به زبان انگلیسی هم مسلط شده است. مدتی بعد از آزادی، یک روز، یکی از دوستان حسین علی را دیدم. وقتی سراغش را گرفتم، گفت: «بابا اون این قدر نابغه شده که همه جا دنبالشن!»

سعید عاکف نویسنده روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم

نویسنده و خاطره نویس ایرانی است که اغلب در مورد جنگ ایران و عراق می نویسد. وی در سال ۱۳۵۱ در تهران متولد شده است. کتاب های وی از پرتیراژترین کتب در زمینه دفاع مقدس بوده اند و حتی یکی از کتاب های او به نام «خاک های نرم کوشک» به چاپ دویست و بیست و پنجم نیز رسید.

محل زندگی: تهران، ایران

جایزه(ها): برگزیده دهمین دوره کتاب سال دفاع مقدس

کتاب ها: خاکهای نرم کوشک ( خاطرات خانواده و همرزمان شهید)، ساکنان ملک اعظم، خاطرات شگفت انگیز(۱)، بر فراز ارتفاع طالقانی؛ از دیگر آثار او می توان به حکایت زمستان، همرنگ خدا، رقص در دل آتش و … اشاره کرد.

مطلب پیشنهادی: معنی کلمات درس شانزدهم فارسی هشتم

در این نوشته معنی کلمات و آرایه های ادبی روان خوانی شوق آموختن فارسی هشتم را مرور کردیم، جهت مشاهده معنی کلمات سایر درس ها کافیست نام آن را به همراه عبارت ماگرتا در گوگل جست و جو کنید. همچنین اگر سوالی دارید آن را از قسمت دیدگاه بنویسید.

زنجیران

هم‌بنیانگذار ماگرتا ، عاشق دنیای وب و ۷ سالی ست که فعالیت جدی در حوزه اینترنت دارم. تخصص من تولید محتوایی‌ست که مورد نیاز مخاطبان است. مدیر ارشد تیم شبکه های اجتماعی سایت هستم. به قول ماگرتایی‌ها وقت بروز شدنه !

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 − 6 =